مي‌دم‌، آن‌ را هم‌ مي‌دم‌!

چند خط از بخش‌ نهم کتاب رمان سينما

سال‌هاي‌ پس‌ ازجنگ‌، ميادين‌ِ شهر در اشغال‌ِ قشون‌ بيگانه‌، ساس‌و شپش‌ تا بن‌ِ خشتك‌ِ مردمان‌، به‌ كار رژه‌ بود! زمستان‌ به‌ گردِ منقل‌ وتابستان‌ به‌ دورِ چراغ‌ نفتي‌، با پيراهني‌ از تن‌ به‌ درآمده‌ و پشت‌ و رو، به‌روي‌ زانو، به‌ ساس‌كُشي‌ اشتغال‌ دايم‌ بود، چكاچاك‌ِ ناخن‌هاي‌ به‌خون‌ آلوده‌، قطارِ شپش‌ در آتشخانه‌ي‌ چراغ‌، از پشت‌ لوله‌ي‌ هفت‌،لذتي‌ وحشي‌ را به‌ تماشا مي‌گذاشت‌.
 مادر گفت‌: «بچه‌ها از وقت‌ِ حمام‌شان‌ گذشته‌.»
 و نگاهي‌ گله‌آميز به‌ پدر كرد.
 پدر گفت‌: «اگه‌ چيزي‌ گيرم‌ بياد، اول‌ تو رو مي‌فرستم‌ بري‌ كه‌واجبه‌! بچه‌ها رو هم‌ خودم‌ مي‌برم‌.»
 «آخه‌ ديگه‌ كي‌؟»
 «همين‌ روزها، پاي‌ يه‌ معامله‌ام‌، بخت‌ ياري‌ كنه‌ نونوار مي‌شيم‌.»
 «بختت‌ هم‌ پاي‌ معامله‌ات‌ خوابيده‌!»
 «با اين‌ جنقولك‌بازي‌ كه‌ تو در مي‌آري‌، بيدار مي‌شه‌!»
 «اگه‌ هم‌ چيزي‌ گيرت‌ بياد، با اجاره‌ي‌ عقب‌افتاده‌ي‌ اتاقت‌ چه‌مي‌كني‌؟»
 «مي‌دم‌، آن‌ را هم‌ مي‌دم‌!»

/ 2 نظر / 5 بازدید
مانیا

بعد آن قشون کشی بيگانه گان شکر که هم مادر بود و هم پدر...

كوروش ضيابري

سلام عليرضا خان. به ما لينك نمي‌دهي همشهري؟ راستي من با محدوديتهاي امسال جشنواره شديدا به طرز خيلي بدي موافقم. تا زماني كه گروه ليان شامپو و سردسته‌ي آنها، آقاي خيلي همه چيز فهم كه خودت هم او را مي شناسي در اين استان كار كنند، حق همه‌ي مطبوعاتيهاست كه نتوانند از فضاي باز جشنواره استفاده كنند. آتشي كه بيايد، تر و خشك و هيزم و آدمها را با هم مي سوزاند!