حق‌ امواتت‌ را خفه‌ كند، بلندتر!

چند خط از بخش‌ چهاردهم کتاب رمان سينما

بچه‌ها يك‌ صدا داد زدند:«نعش‌كش‌ آمد!»
ماشين‌ِ سياه‌ِ متوفيات‌ بود. به‌ سفارش‌ِ اشرف‌ِ مجد، كه‌ با رييس‌ِبرزن‌ آشنا بود، بي‌تاخير آمد! راننده‌ گفت‌: «صلوات‌ بفرستين‌.»
سر و كله‌ي‌ لويي‌ نمي‌دانم‌ از كجا پيداش‌ شد. صداش‌ غالب‌ِ همه‌بود:
«مُرده‌پرست‌ها، صلوات‌ بفرستن‌!»
«الهم‌ صلي‌ علي‌ محمد و آل‌ِ محمد»
«حق‌ امواتت‌ را خفه‌ كند، بلندتر!»
كه‌ قاپاس‌ِ اشرف‌ گرفتدش‌، در حالي‌ كه‌ بهت‌ و پوزخند قاطي‌اش‌بود. دو مأمور، مُرده‌ را با دستكش‌ِ سياه‌، از دو گره‌ِ ملحفه‌ گرفته‌ و به‌بيرون‌ از خانه‌، توي‌ ماشين‌ بردند. اشرف‌ خانم‌ چيزي‌ در گوش‌ِ راننده‌گفت‌. راننده‌ هر دو دستش‌ را روي‌ چشمش‌ گذاشت‌ و گفت‌: «چشم‌،خيالتان‌ جمع‌!»
و درِ جلوي‌ِ نعش‌كش‌ را براي‌ اشرف‌خانم‌ باز نگه‌ داشت‌. اشرف‌پشت‌ چشم‌ نازك‌ كرد و چادرِ تورِ كرپ‌ِ سياه‌ را تا روي‌ موهاي‌ بورِ كنارِپيشاني‌اش‌ پايين‌ آورد.
حالا همه‌مان‌ توي‌ِ كوچه‌ بوديم‌. گويا هفت‌ قدم‌ به‌ دنبال‌ِ مُرده‌ بايدمي‌رفتيم‌. لويي‌ پابرهنه‌ بود، خواست‌ صلوات‌ِ ديگري‌ بگيرد كه‌ اين‌ بارمن‌ زدم‌ تو پوزش‌. او برگشت‌ ببيند اشرف‌ نگاه‌مان‌ مي‌كند يا نه‌؟ كه‌گويا شانس‌ با من‌ بود! لويي‌ به‌ ناچار كوتاه‌ آمد، اما گفت‌: «تلافيش‌ روسرت‌ وا مي‌كنم‌!»

/ 1 نظر / 5 بازدید
Jahed

دوست مهربانم! وبلاگ زيبايی داريد؛‌ آن‌قدر زيبا که مجبورم کند باز هم به اين‌جا بيايم! و من خواهم آمد! تو نيز بيا...! ... جاری باشيد و پايدار... جاهد./