زمان‌ِ ريلي‌!

چند خط از بخش‌ سی و يکم کتاب رمان سينما 

و مهساي‌ خيالي‌ جاي‌ او راگرفت‌. تا آن‌ جا كه‌ خودش‌ شد اما كمي‌ دير. درست‌ وقتي‌ كه‌:
 روغن‌ِ سياه‌ِ طلاق‌
 جاري‌ شد،
 و زمان‌ِ ريلي‌ آغاز.

 

------------------------------
تعميرگاه عشق


وقتي با زنم
رفته بوديم تعميرگاه عشق
شمع و پلاتين مانرا عوض كنيم

يك ماشين را
چهار تا آقا آورده بودند
اوراق كنند!

آن ماشين مثل «مرسدس» بود
چراغ بادامي
با جلوبندي خورده شده
و آن چهار تا آقا
به نظر صافكار مي رسيدند!

سر دفتر
ما را روي چال برد
آچار انداخت
تا يك مهره ي بيست ساله را
باز كند
مهره ي مار داشت
زنم
يا به گردنش خر مهره بود
اين راز
همچنان سر به مهر مانده است

در آن ساعات اول صبح
در آمد يك ماه من
و حقوق مطبخي زنم
به توي لگنچه افتاد
روغن سياه طلاق
جاري شد
و زمان ريلي
آغاز

لگن پيشآب سر دفتر
نعلين
ورني پاشنه بلند آن خانم
كنار كتاني زنم
بر درگاه بود!

7 شهريور 72

http://www.romancinema.ir/poem-hamishebarfii.asp

/ 1 نظر / 4 بازدید
آتوسا

اين چقدر فوق العاده بود ..اين نوشته ..