البته‌ اگه‌ توي‌الكل‌ نگهم‌ دارن‌!

چند خط از بخش‌ بيست و چهارم کتاب رمان سينما

وقتي‌ بعد از بيست‌ سال‌، قمرخانم‌ سر راهم‌ قرار گرفت‌، جاي‌انيس‌ خانم‌ گرفتمش‌!: «به‌ به‌، انيس‌ خانم‌، سلام‌!»
«من‌ انيس‌ نيستم‌، قمرم‌. ببينم‌ يعني‌ اينقدر شبيه‌ خواهرم‌ شدم‌؟»
«آه‌، خيلي‌. البته‌ من‌ مادرتون‌ رو هم‌ ديدم‌!»
افسرده‌ و لاغر بود، پوزخند زد: «شايد خودم‌ رو هم‌ جاي‌ مادرم‌گرفتي‌! خودت‌ كي‌ هستي‌؟»
گفتم‌: «من‌ شوهرِ سابق‌ِ مهسا هستم‌، پسرِ احترام‌سادات‌ِخدابيامرز!»
گفت‌: «واي‌، واي‌، واي‌! چند سالته‌؟ يعني‌ مادرت‌ ديگه‌ زنده‌نيست‌؟ پدر خدابيامرزت‌ رو، خودم‌ بودم‌ چالش‌ مي‌كرديم‌. تو مجلس‌ختمش‌، با صورت‌ِ سه‌تيغه‌، دم‌ِ در مسجد وايستاده‌ بودي‌. ازت‌پرسيدم‌ براي‌ چي‌ ژيگول‌ كردي‌؟ گفتي‌ مي‌خوام‌ همه‌ بدونن‌ پسرِپدرمم‌! شنيدم‌ زنت‌ رو هم‌ سر و ته‌ و خودت‌ رو بازنشسته‌ كردي‌؟ اماخودمونيم‌، بي‌زني‌ انگار بهت‌ ساخته‌. بزنم‌ به‌ تخته‌ يه‌ ذره‌ جوون‌شدي‌، نه‌؟ شكل‌ِ كي‌ هستي‌؟»
گفتم‌: «بيست‌ سال‌ ديگه‌ شكل‌ِ بچگي‌هاي‌ پدربزرگم‌، البته‌ اگه‌ توي‌الكل‌ نگهم‌ دارن‌!»

/ 0 نظر / 4 بازدید