آق‌سالار...

چند خط از بخش‌ يازدهم کتاب رمان سينما

بعد ازحمام‌،نوبت‌ شل‌ كردن‌ درِ كيسه‌ بود. لويي‌ هميشه‌ پيش‌ دستي‌ مي‌زد.آق‌سالار پولي‌ را لمس‌ مي‌كرد و مي‌پرسيد: «اين‌ چقدره‌؟»
جامه‌دار مي‌آمد چيزي‌ بگويد اما لويي‌ خودش‌ را ديوار مي‌كرد ودر استتارِ لُنگ‌، برگ‌ مي‌زد و خلاف‌ مي‌گفت‌ و اگر مي‌توانست‌ چيزي‌كش‌ مي‌رفت‌. وقتي‌ بهش‌ مي‌توپيدم‌، مي‌گفت‌: «مي‌توني‌ سهمت‌ رونگيري‌!»
 ساعتي‌ بعد، درشكه‌ مي‌آمد و ما در خنكاي‌ِ عصر، با سُم‌ضربه‌ي‌پاي‌ اسب‌هاي‌ مخملي‌، به‌ خانه‌ برمي‌گشتيم‌. در فاصله‌ي‌ عبور ازسبزه‌ميدان‌، آق‌سالار در خلسه‌اي‌ تب‌ آلود، با نوك‌ِ دماغ‌ِ قرمز وپيشاني‌ِ خيس‌، در حال‌ِ سان‌ ديدن‌ از نرده‌هاي‌ نيزه‌ شكل‌، و پايه‌هاي‌سمنتي‌ِ باغ‌ و بالاآوردن‌ِ بخشي‌ ازخاطراتش‌ بود: «جنگلي‌هاي‌ زيادي‌را توي‌ متينگ‌هاي‌ ميداني‌شان‌، زده‌ ناكار كرده‌ و سنگ‌ِ يك‌ مني‌ به‌بيضه‌ي‌ بعضي‌هاشان‌ بسته‌. در سفرِ رضاخان‌ به‌ رودبار، آجودان‌يك‌روزه‌ي‌ شاه‌ بوده‌ و وقتي‌ او ترياك‌ مي‌كشيده‌، چون‌ عادت‌ به‌سرپاكشي‌ داشته‌، اما پايه‌ و كتلي‌ براي‌ تكيه‌گاه‌ِ آرنج‌ چپش‌ نبوده‌، اوافتخار اين‌ را داشته‌ كه‌ چهارچنگولك‌ روي‌ زمين‌ بماند، تا شاه‌ يك‌پايش‌ را به‌ پشت‌ او بگذارد و يكي‌ از مدال‌هايش‌ را، نه‌ بابت‌پارتيزان‌كُشي‌، كه‌ مديون‌ِ بست‌ و گُل‌ِ آتشي‌ است‌ كه‌ شاه‌ به‌ سوراخ‌ِوافورش‌، در جوارِ ماتحت‌ِ وي‌ چسبانده‌ است‌!»

/ 0 نظر / 7 بازدید