با سه‌ مهسا به‌ آغازِ پايان‌ِ خود رسيده‌اي‌، گلادياتور!

چند خط از بخش‌ سی و دوم کتاب رمان سينما 

فاصله‌ي‌ من‌ با مهسا، پشت‌ ديوار غسالخانه‌ پُر شد، و پنجه‌هاي‌ من‌مثل‌ يك‌ مار دور گردنش‌ چنبر زد. گفتم‌: «يه‌ چيزي‌ بگو!»
مهسا با صداي‌ زنم‌ گفت‌:
«با سه‌ مهسا به‌ آغازِ پايان‌ِ خود رسيده‌اي‌، گلادياتور!
تاج‌ تنهايي‌ را بر سر بنه‌، دو شير ترس‌ و اندوه‌ را رام‌
تاج‌ را خراج‌ ملكه‌ي‌ رمان‌ دوپولي‌ كن‌!»

/ 1 نظر / 4 بازدید
مانیا

بی مهسا انگار هيچ چی ادامه پيدا نمی کنه.... بی مهسا انگار...تنهايی می پيچه تو اتاق غسال خونه و من رو از اون به بعد ادامه ميده