پيش‌ فنگ‌!


چند خط از بخش‌ يازدهم کتاب رمان سينما 

 درشكه‌ جلوي‌ در حمام‌ مي‌ايستاد. جامه‌دار، با لُنگي‌ به‌ روي‌ شانه‌،به‌ پيشواز مي‌آمد. پا در ركاب‌، آقا را مثل‌ پرِ كاه‌ بلند مي‌كرد، زمين‌مي‌گذاشت‌ و به‌ سرِ بينه‌ مي‌برد! گاهي‌ به‌ بهانه‌ي‌ بقچه‌ي‌ رختش‌ كه‌توي‌ درشكه‌ جا مي‌ماند، به‌ حمام‌ مي‌رفتيم‌. آق‌سالار رو مي‌ماند و به‌كيسه‌ي‌ خودش‌، سفارش‌ِ ليف‌ و صابون‌ مي‌داد كه‌ به‌ صرفه‌ نزديك‌تربود!
 لويي‌ مي‌گفت‌: «اوخ‌ جون‌!»
 اما از لج‌ِ آق‌سالار، كه‌ برايش‌ حجله‌ مي‌بستند و به‌ دست‌ و پايش‌حنا مي‌گذاشتند و تا زيرِ گردن‌ واجبي‌ بهش‌ مي‌ماليدند و كيسه‌اش‌مي‌كشيدند، توي‌ خزينه‌ مي‌شاشيد. آن‌ هم‌ وقتي‌ كه‌ آق‌سالار براي‌غسل‌، كف‌ هردو دستش‌ را باز مي‌كرد، تا بناگوش‌ بالا مي‌برد و بادعاي‌ زير لب‌ و سرانگشت‌هاي‌ فروشده‌ در گوش‌، در آب‌ جوشان‌ِخزينه‌ غوطه‌ مي‌خورد! براي‌ ليف‌ و صابون‌، دلاك‌ ما را كنار هم‌مي‌نشاند، صابون‌ به‌ سرمان‌ مي‌زد و با پفي‌ كه‌ توي‌ ليف‌ مي‌كرد، كف‌ وحباب‌ زيادي‌ توي‌ پاها و زير شكم‌ِ ما جمع‌ مي‌شد و لُنگ‌ را از زير ولاي‌ پاهاي‌ ما مي‌كشيد.
 اين‌ جور وقت‌ها، اگر چه‌ با چشم‌هاي‌ صابوني‌ جايي‌ را نمي‌شدديد، اما در فاصله‌اي‌ كه‌ دلاك‌، سطل‌ آب‌ جوشي‌ از خزينه‌ بياورد و به‌سرمان‌ بريزد، كلمه‌ "پيش‌ فنگ‌" را از لويي‌ مي‌شنيدم‌.

/ 0 نظر / 5 بازدید