جاخالي‌!

چند خط از بخش‌ سی و يکم کتاب رمان سينما 

حالا كه‌ اصرار داري‌ اصلن‌ اين‌ صندل‌ را تو براي‌اون‌ گرفته‌اي‌، اگه‌ نه‌، اون‌ روز بهم‌ جاخالي‌ نمي‌دادي‌. چطور يادت‌نيست‌؟ تو اون‌ روز ضد حال‌ بِهِم‌ زدي‌. من‌ به‌ خاطر تو چقدر با موچين‌با ابروهام‌ ور رفتم‌، يه‌ لوله‌ ماتيك‌ حروم‌ و يه‌ شيشه‌ آماريج‌ پشت‌ گوش‌و زير موهام‌ خالي‌ كردم‌. با پوشش‌ِ پازلي‌ و روحيه‌ي‌ مانكني‌، جايي‌ هم‌كشف‌ نشده‌ براي‌ تو گذاشته‌ بودم‌ اما تو كلاس‌ گذاشتي‌: پيتزامي‌خوريم‌، بعد مي‌رسونمت‌. با زانو زدنت‌ زير پام‌ و انتخاب‌ِ معركه‌ات‌براي‌ صندل‌هاي‌ تُرك‌، اگرچه‌ احساس‌ِ عجيب‌ِ يك‌ ملكه‌ي‌ باكره‌ روداشتم‌، اما همه‌ چيز با گفتن‌ِ اون‌ جمله‌ براي‌ من‌ تموم‌ شد.بهت‌ گفتم‌:اما قرارمان‌ يك‌ چيز ديگه‌ بود!
تو گفتي‌: بله‌، اما باهم‌ بودن‌مون‌ حالا يه‌ذره‌ با معني‌ مي‌شه‌.

/ 1 نظر / 5 بازدید
مانیا

وای که اشيا عجب حضور پر رنگی دارند تو داستان شما