خودت‌ آورديش‌!

چند خط از بخش‌ شانزدهم کتاب رمان سينما  

 و از من‌ خواست‌ براي‌ چند لحظه‌ هم‌ كه‌ شده‌ بيرون‌ باشم‌. صداي‌بم‌ِ سردفتر، قاطي‌ِ آن‌ صداهاي‌ ديگر، مثل‌ صداي‌ خروس‌ به‌ وقت‌نوك‌زدن‌ به‌ مرغ‌، يا مثل‌ افتادن‌ِ شيشه‌ي‌ آبغوره‌ از رف‌ و خالي‌ شدن‌ِ آن‌كنارِ پاشويه‌ حوض‌، در آن‌ حياط‌ِ فسقلي‌ بود! آيا چيزهايي‌ را كه‌ به‌ زنم‌مي‌گفتم‌، براي‌ گوش‌هاي‌ نامحرم‌ سنگين‌ نبود؟ آشناترين‌ اسم‌ به‌ گوش‌ِزنم‌ مهسا بود! مي‌گفت‌: «اين‌ زنه‌ كيه‌؟ يه‌ كلاف‌ِ بازنشده‌! از چه‌ وقت‌اين‌ زنه‌ توي‌ زندگيت‌ بود؟ اين‌ همه‌ سال‌ و ماه‌ كجا بود؟ آيا خيال‌ نداره‌از زندگيت‌ بره‌ بيرون‌؟»
 مي‌گفتم‌: «خودت‌ آورديش‌!»
 مي‌گفت‌: «نه‌، سياه‌ شه‌ اون‌ ساعت‌! چه‌ جوري‌؟»
 گفتم‌: «وقتي‌ دنبال‌ تمشك‌ بودي‌ و از يه‌ غريبه‌ خواستي‌ ببردت‌بيرون‌!»
 زنم‌ گفت‌: «برات‌ سوء تفاهم‌ شده‌، ما اون‌ مسئله‌ رو پشت‌ سرگذاشتيم‌. اما حضورِ مهسا رو من‌ حس‌ مي‌كنم‌. اون‌ با تويه‌. توي‌ حريم‌ماست‌.»
 «كدوم‌ حريم‌، چيزي‌ كه‌ تو ازش‌ حرف‌ مي‌زني‌، يه‌ تخت‌ِ فنريه‌ كه‌ ازصدا افتاده‌!»
 سردفتر گفت‌: «پس‌ مهسا صدات‌ مي‌زنه‌، خب‌ اسم‌ خودت‌ چيه‌؟»
 زنم‌ گفت‌: «ساميه‌»!

 

/ 1 نظر / 5 بازدید