توي‌ طالعم‌ شايد باشه‌!

چند خط از بخش‌ چهاردهم کتاب رمان سينما

لويي‌، انگار خيال‌ِ تلافي‌ از سرش‌ افتاده‌ بود گفت‌: «بريم‌ آب‌ْآسياب‌!»
گفتم‌: «من‌ با نامردها جايي‌ نمي‌رم‌!»
گفت‌: «پس‌ بريم‌ اتاق‌ِ اون‌ زنه‌، شايد چيزِ بدرد بخوري‌ از خودش‌جا گذاشته‌ باشه‌.»
خانه‌ خلوت‌ بود و بوي‌ مُرده‌ مي‌داد. مادر با چند تا از همسايه‌هارفته‌ بود تا مُرده‌ را خاك‌ كنند. چِفت‌ِ در باز بود و هوا جريان‌ داشت‌.اتاق‌ پل‌كوب‌، هواگيري‌ شده‌ و تميز بود. خرده‌ريزِ زن‌ به‌ كناري‌ پلاس‌شده‌ بود. عكسي‌ بي‌قاب‌ و گوشه‌ به‌ پشت‌ افتاده‌ بود. به‌ لويي‌ نشانش‌دادم‌. برداشت‌ و مدتي‌ نگاهش‌ كرد. گفت‌: «چيزي‌ سرم‌ نمي‌شه‌.نمي‌شناسمشون‌. همين‌ قدر مي‌دونم‌ مادر ـ دخترن‌ و چيزي‌ ميانشون‌گم‌ نمي‌شه‌!»
 گفتم‌: «خوب‌ نگاهشون‌ كن‌، يكيشون‌ رو بايد بشناسي‌!»
 گفت‌: «دهن‌ِ لق‌ِشون‌، به‌ من‌ چه‌!»
 گفتم‌: «تو كه‌ جن‌ شناسي‌!»
 بهتش‌ زد، پرسيد: «كدومشون‌اند؟ واي‌ خدات‌ رو برم‌!»
 گفتم‌: «دختره‌، يه‌ ذره‌ شبيه‌ مهسا، دخترِ همسايه‌ مونه‌!»
 لويي‌ گفت‌: «اون‌ يكي‌ هم‌ لابد مادرزن‌ِ آينده‌ته‌!»
 گفتم‌: «نمي‌دونم‌، توي‌ طالعم‌ شايد باشه‌!»

/ 0 نظر / 4 بازدید