شايد در اولين‌ ترس!

چند خط از بخش‌ چهارم کتاب رمان سينما 

من‌ حس‌ِ بودنم‌ را از كي‌ و كجا گرفتم‌؟ آن‌ لرزش‌ خفيف‌ هنوز در من‌است‌، وقتي‌ از آنكه‌ پشت‌ِ در است‌ و من‌ نمي‌بينمش‌، حرف‌ مي‌زند:«آه‌، هيس‌، ساكت‌، برو عمو! اين‌ بچه‌ ديگه‌ شلوغ‌ نمي‌كنه‌!»
 شايد در اولين‌ ترس‌، از جنگ‌ِ خانگي‌ِ گربه‌ها، و مِرنوي‌ ترسناك‌ وپريدن‌شان‌ به‌ روي‌ سفال‌ و پشت‌بام‌، وقتي‌ با پشت‌ِ قوزكرده‌ و نگاه‌ِزهرآلود، جيغ‌ مي‌كشند.
 آن‌ها چه‌ به‌ هم‌ مي‌گويند؟ صداي‌شان‌ آكنده‌ از خشم‌ و پر ازغرولند و دردآلود است‌.

/ 1 نظر / 5 بازدید
مانیا

حس بودن م که از بودن ش آغاز شد...وقتی نبود انگار نبودم!