گفتم‌: «چشم‌.»

چند خط از بخش‌ هجدهم کتاب رمان سينما  

 پدر گفت‌: «دشمنت‌ خجالت‌ بكشه‌، دارايي‌ِ اونا و نداري‌ِ ما روكسي‌ سهم‌ نكرده‌، هيچ‌ كي‌ هم‌ از وسط‌ پاهاي‌ ننه‌اش‌ چيزي‌ با خودش‌به‌ دنيا نياورده‌! اوني‌ كه‌ داره‌، معلوم‌ نيس‌ پاكرايه‌ي‌ آبجيش‌ نباشه‌!صبح‌ مي‌رم‌ سر كار، پول‌ مي‌گيرم‌ مي‌آرم‌ مي‌دم‌.»
 مادر، چادرش‌ را به‌ گوشه‌اي‌ انداخت‌: «حالا چرا زبانت‌ باز شده‌؟»
 پدر گفت‌: «اين‌ دوسه‌ كلمه‌ حرف‌ رو هم‌ نزنم‌، دلم‌ مي‌تركه‌. بچه‌هاهم‌ نبايد ثم‌وبكم‌ بشينن‌. بايد ببينن‌ و بشنون‌ و ياد بگيرن‌ كه‌ فقير بودن‌عار نيست‌، شأن‌ِ اين‌ قضيه‌ به‌ دولت‌ برمي‌گرده‌. اگه‌ نه‌، به‌ دول‌ِ پسرم‌هم‌ نيس‌!»
 مادر گفت‌: «كُركُري‌ بسه‌، عجب‌ چيزي‌ به‌ بچه‌ها گفتي‌! پول‌ رو بده‌،سنگكي‌ مي‌بنده‌، نان‌ گيرمون‌ نمي‌آيد.»
 پدر گفت‌: «پول‌ رو از كي‌ گرفتي‌؟ از خانم‌ مجد دوست‌ نداشتم‌بگيري‌! شنيدم‌ اون‌ واسه‌ي‌ اين‌ كه‌ مارمولكش‌ رو بيندازه‌، با پسرهاي‌من‌ كشتي‌ مي‌گيره‌؟»
 مادر گفت‌: «پاشنه‌ي‌ دهنم‌ رو نذار بكشم‌. باز دوتا پول‌ِ سياه‌ كف‌ِدستت‌ ديدي‌، قار و قورِ شكمت‌ يادت‌ رفت‌؟»
 پدر گفت‌: «ايوالله‌، از خودت‌ شنفتم‌! تو منبر مي‌ري‌ خوبه‌؟ اي‌كارد بخوره‌ به‌ آن‌ شكمي‌ كه‌ با پول‌ مردم‌ سير مي‌شه‌!»
 هوا خنك‌ مي‌شد. برگ‌هاي‌ ليفه‌ روي‌ طناب‌ بود و لُنگ‌ و غديفه‌توي‌ آفتاب‌. از كوچه‌ صداي‌ سوت‌ و آروغ‌ِ دل‌ْبه‌هم‌زن‌ِ سيّد مي‌آمد!حواسم‌ به‌ پدر بود، اشاره‌ كرد بزنم‌ بيرون‌ براي‌ نان‌. گفتم‌: «چشم‌.»

/ 1 نظر / 6 بازدید
مانیا

و تاريخ تکرار شد تکرار شد تکرار شد تا حالا!!!