شعر

نيم نگاه:

نگاه طغياني در شعر خانم محبوبه فداكار، چالشي است با خود،آميخته با بهت و ترس، و او دركار تن زدن از حسي است، كه سرگشتگي‌هاي عشق و شاعرانه گي، سكاندار آن است.
او در بيان خود، بي محابا است و در جستجوي چيزي است، كه خيال داشتن اش او را مي‌ترساند.
در عبور از خود، به طبيعت مي‌رسد؛ اما وسوسه بودن او را به درون مي‌برد و در تمركزي ‌آشكار، هنجارشكني دارد و عشق را بي آن كه حاشا كند، قامت مي‌شكند و دركار خاموش كردن شعله اي است، كه با خاكستر آن، به نماز مي‌ايستد.
او در جلوه‌هاي شعري خود، نگاهي پاييزي به انسان دارد و خط پايان را ( به ميان گودالي كه از پيش در انديشه فرود من است: متن ) ترسيم مي‌كند.
او در شعر، از نقطه چين عشق، به انكار آن مي‌رسد، اما دل ضربه‌هاي آن را باور دارد:
(در حالتي لرزان و مكروه،!: متن )
در تلاطم سايه‌ها و نزديكي آن،
گيج مي‌ماند،
بي آنكه لحظه اي، بغض نگاه خيره اش را ديده باشي
او توان عبور از اين وسوسه را ندارد:
(حيف است كه خوابت نبرد،،: متن )
با تن عرياني كه تنها است،
آنگاه كه مي‌آيد و در بستر تو مي‌شكفد،
با نفس ياس، چه زيباست
لزوم گفتمان درشعرخانم محبوبه فداكار،رازگشاي نقاط تاريك آن است.اين فرصت دير به دست مي‌آيد، و بيدار بختي است اگر پيش آيد:
شايد ازحادثه نادر روزگار بود،كه فروغ فرخزاد، نفس اش به نفس گرم نصرت رحماني خورد و كليد گنج زبان را از او برد!
9/3/85

واما،
شعري از:
محبوبه فداكار

يك كوه
قلبي از فولاد سرد
يك حس بدوي، يك مرد
رجعتِ شب، سوي تن
خسته ي كابوس، زن!
در امتداد غمناك
آوازي از عمق خاك
در بسترِ هميشه
هنجار سنگ و شيشه!
با وحشت از تكامل
يك عشق، خالي از گل
نه، آرزوي بر باد
يك غربتِ خانه زاد
مذابِ درد و اندوه
فولاد سرد، يك كوه!

/ 1 نظر / 13 بازدید
مانيا

متن جذبه ی شعر را بيش تر کرده