در جستجوي او...!

چند خط از بخش‌ سی و دوم کتاب رمان سينما 

چنين‌ بود و در پسين‌ آوارِ كلمات‌ كه‌ ريزشي‌ تيزاب‌گونه‌ داشت‌،شأن‌ مرا برنتافت‌، زانوانم‌ در خدمت‌ِ خود و روانم‌ به‌ هجو و لُغز به‌محراب‌ِ كاشفان‌ِ راز كه‌ نه‌، به‌ پسله‌ي‌ خوابي‌ دراز برد، بي‌ هيچ‌ نشاني‌ ازاو، جز در بي‌نامي‌ و مرتبت‌. اما من‌ او را مي‌جستم‌:
«نه‌ به‌ درگاه‌ِ كوه‌،
 يا در آستانه‌ي‌ دريا و علف‌.»
كه‌ در بي‌ كلامي‌خود، به‌ خشك‌سالان‌ِ عشق‌، در دمشق‌.

/ 1 نظر / 3 بازدید
مانیا

در توتوی خود ، در ورای هرچه دیدنی و نادیدنی بود می جستم و نمی یافتم، حضوری نبود اما او بود