و بوسيدمش‌!

چند خط از بخش‌ سی و دوم کتاب رمان سينما 

بعد رها شده‌ گفت‌: «بيا، ايناهاش‌. اين‌ حوضخونه‌ي‌ سنگي‌ رومي‌بيني‌ كه‌، يه‌ شاخه‌ از تمشك‌ به‌ خودت‌ بگير، برو توش‌.»
او سرخوشانه‌ خنديد و من‌ از دري‌ تو رفتم‌ كه‌ ديوارهايش‌ كافوری ‌و سفيد بود و زنم‌ با دهان‌ِ كف‌آلود و پاهاي‌ لزج‌ و خوني‌، روي‌ تخته‌سنگ‌ سياه‌ افتاده‌ بود! به‌ خود لرزيدم‌ و با تركيدن‌ِ صداي‌ رعد به‌بيداري‌ رسيدم‌.
 مهسا خنديد و گفت‌: «اسم‌ رمانت‌ رو چي‌ مي‌ذاري‌، باران‌ توت‌ِسرخ‌، يا تاج‌ تنهايي‌؟»
 گفتم‌: «بازجويي‌ِ سياه‌ بهتره‌!»
 و بوسيدمش‌.

/ 1 نظر / 4 بازدید
مانیا

رمان سينما بهتره....حضور هميشگی تمشک نشانه ی خون...سرخ مثل مهسای داستان شما شايد!!!