شانس‌ بياريم‌ با مُرده‌ تنهامان‌ بگذارند!

چند خط از بخش‌ يازدهم کتاب رمان سينما 

زن‌ صاحبخانه‌ گفت‌: «مزدِ هر دوشان‌ را هم‌ مي‌دهم‌. تازه‌ آخر شب‌،شوهرم‌ از مأموريت‌ مي‌آدش‌.»
 بعد قرار شد لويي‌ را خبرش‌ كنم‌، او درگيرِ كوچه‌ و بازي‌ِ هشتك‌ بابچه‌ها بود. چاله‌اي‌ گود در خاك‌ِ نرم‌ رس‌ مي‌كندند. او يا هركه‌، بايدپنج‌ يا هشت‌ گردو را، به‌ فاصله‌ي‌ دو يا سه‌ متري‌، يك‌ ضرب‌ توي‌ گودجاسازي‌ كند. انگار پاي‌ من‌ سبك‌ بود، چون‌ او صداي‌ همه‌ را سرِ چال‌در آورده‌ بود. با اشاره‌ من‌ آمد، مشتي‌ به‌ سينه‌اش‌ كوفت‌ و آروغ‌گنده‌اي‌ زد: «مثل‌ اين‌ كه‌ خبرهايي‌ يه‌؟»
 گفتم‌: «آق‌سالار مُرد!»
 گفت‌: «ئه‌، نفس‌ كشيدن‌ يادش‌ رفته‌؟»
 گفتم‌: «امشب‌ ديده‌باني‌ داريم‌.»
 پرسيد: «چي‌ توش‌ هست‌؟ اين‌ رو بگو!»
 گفتم‌: «يه‌ وعده‌هايي‌ داده‌ شده‌.»
 گفت‌: «اين‌ يه‌ چيزي‌.»
 و آمد. لويي‌ نقشه‌هايي‌ داشت‌، كه‌ مو بر تن‌ آدم‌ سيخ‌ مي‌كرد. گفت‌:«شانس‌ بياريم‌ با مُرده‌ تنهامان‌ بگذارند.»

/ 1 نظر / 5 بازدید
fatemi

متن جلبی بود