ايزدرازني‌... سا لا م‌... ايزدرازني‌!

چند خط از بخش‌ سوم کتاب رمان سينما

حالا ما در حياط‌ِ خانه‌اي‌ ولنگ‌ و واز، با دامنه‌ي‌ سفال‌ و خزه‌، و درو كلون‌ِ چوبي‌ هستيم‌، بالاجه‌خانم‌، زن‌ صاحب‌خانه‌، با موهاي‌ فِرزده‌و پيراهن‌ِ آبي‌ِ راه‌راه‌ مردانه‌، در حال‌ِ آب‌ دادن‌ به‌ گل‌هاي‌ اطلسي‌ِ روي‌بالكن‌ است‌: «احترام‌ سادات‌، در رو بستيين‌؟»
«بله‌، چطور مگه‌؟»
«سر و صداها رو نمي‌شنوي‌ مگه‌؟ به‌ آشنا اعتماد نيست‌، چه‌ برسه‌به‌ قشون‌ِ بيگانه‌!»
مادر با دلشوره‌، ازكنارِ پاشويه‌ِ حوض‌ مي‌گذرد. تاب‌ِ سبيل‌ِبناگوش‌، و سردي‌ِ نگاه‌ِ پادشاهان‌ِ سنگي‌، در نقوش‌ِ كاشي‌ِ فيروزه‌اي‌ِحوض‌ را، بدرقه‌ي‌ راه‌ِ خود دارد: «تا به‌ حال‌ كه‌ مي‌آمدم‌، در رو قفلش‌كردم‌. اما محض‌ احتياط‌ مي‌رم‌ دوباره‌ يه‌ نگاهي‌ مي‌كنم‌!»
هم‌زمان‌ با انداختن‌ِ كلون‌، در به‌ شدت‌ كوبيده‌ مي‌شود. مادرهول‌زده‌ فاصله‌ مي‌گيرد وگره‌ لچك‌ِ سه‌گوش‌ِ مشكي‌ را زير گلويش‌سفت‌ مي‌كند.
«ايزدرازني‌... سا لا م‌... ايزدرازني‌!»
«اي‌ واي‌، خاك‌ِ عالم‌. روس‌. روس‌. روس‌ها آمدن‌! بالاجه‌ خانم‌، به‌دادم‌ برس‌!»
دستپاچه‌ به‌ هر طرف‌ مي‌رود.
«ايزدرازني‌... سا لا م‌... ايزدرازني‌!»
«سلام‌ و زهرمار، برين‌ گم‌ شين‌. عوضي‌ اومدين‌!»
«ودكا، خواست‌ ودكا، با مادام‌ خورد!»
«شما كوفت‌ خورد، برين‌ گم‌ شين‌. عوضي‌ اومدين‌!»
مادر، در را كه‌ نيمه‌باز مانده‌، با شانه‌ نگه‌ مي‌دارد. بالاجه‌ خانم‌،فرياد مي‌زند: «آهاي‌! ما اينجا مادام‌ نداريم‌، برين‌ دوتا كوچه‌ پايين‌تر،اونجا يك‌ مادمازل‌ هست‌!»
سربازها، با مشت‌ و لگد به‌ در مي‌كوبند! مادر، تمام‌ وقت‌ مرا دربغل‌ گرفته‌، مي‌لرزد و آرام‌ مي‌گريد.
از پس‌لرزه‌هاي‌ آن‌ روز كلاه‌هاي‌ كج‌ روسي‌، تفنگ‌ها و سرنيزه‌،موهاي‌ بور و نيم‌رخ‌ِ قارچي‌ِ سفيد و چشم‌هاي‌ زاغ‌، با يونيفورم‌ وسرود ملي‌شان‌ بود.
مادر گفت‌: «پدرت‌ كه‌ از راه‌ مي‌رسد، بالاجه‌ خانم‌، تند و تأكيدي‌،هرچه‌ به‌ سرمان‌ آمده‌ بود، بهش‌ گفت‌! پدر كُفري‌، كلاهش‌ را به‌ زمين‌مي‌زند و به‌ كلانتري‌ مي‌رود، اما مي‌شنود: «چيزي‌ از مملكت‌ نمانده‌،از تو گُنده‌ترهاش‌ توي‌ سوراخ‌ موش‌ قايم‌ شدن‌! خودت‌ هم‌ مزه‌ي‌عرق‌شون‌ نشدي‌، شانس‌ آوردي‌!»
پدرت‌ افتاد به‌ پرس‌ و جو. عرق‌ِ تنش‌ خشك‌ نشد، تا دو اتاق‌ پيداكرد، و ما به‌ اينجا اثاث‌كشي‌ كرديم‌!»

/ 1 نظر / 4 بازدید
مانیا

باز می گه: کار کار انگليسی هاست