با خط‌ِخشكيده‌ي‌ اشك‌ زير چشم‌!

چند خط از بخش‌ هشتم کتاب رمان سينما 

با ته‌ِ دل‌ خالي‌ شده‌، به‌ مادر مي‌آويزم‌. مادر به‌ بيرون‌ سرك‌مي‌كشد. مردِ كولي‌ِ خرس‌بان‌، در نيم‌دايره‌ي‌ جمعيت‌ و لشگري‌ ازبچه‌ها مي‌آيد و خرس‌ با پوزه‌ي‌ حنايي‌، روي‌ دو پا جلو مي‌آيد.موهاي‌ كرك‌ و دست‌ و پاي‌ پشم‌آلودي‌ دارد.
 انيس‌خانم‌ با بزك‌ و فرِ ششماهه‌ي‌ موها، به‌ تالار مي‌آيد: «احترام‌سادات‌، چي‌ شده‌. اين‌ چه‌ وضعي‌ يه‌؟ چرا هول‌ كرده‌ و سربرهنه‌ به‌كوچه‌ زده‌اي‌؟»
 «چه‌ مي‌دونم‌ والله‌. شهر كه‌ صاحب‌ نداره‌. خرس‌ آوردن‌، بچه‌ام‌ ازترس‌، دل‌ و زهره‌اش‌ آب‌ شده‌!»
 خرس‌ با زنجيري‌ به‌ گردن‌، كه‌ يك‌ سرش‌ دست‌ِ مرد كولي‌ است‌، باقدم‌هاي‌ گشاد، نزديك‌ مي‌شود. درِ خانه‌ها يك‌ يك‌ باز، نام‌ خرس‌خرس‌، به‌ سر زبان‌ مي‌افتد: «مردم‌ تفريح‌ ديگري‌ ندارن‌، چه‌ كنن‌؟تعزيه‌ كه‌ قدغنه‌. تياتر و سينما هم‌ كه‌ با مشدي‌ عباد و چهل‌ دزدبغدادش‌ مردم‌ را اماله‌ كرده‌. تو هم‌ اگه‌ مي‌خواي‌ بچه‌ات‌ نترسه‌، غذاي‌نيم‌خورده‌ي‌ خرس‌ رو بهش‌ بده‌، ترسش‌ مي‌ريزه‌. مي‌خواي‌ شجاع‌تربشه‌، كاري‌ كن‌ با خرس‌ هم‌غذا بشه‌!»
 «ديگه‌ چي‌؟ جواب‌ پدرش‌ رو چي‌ بدم‌؟ بچه‌ام‌ زهره‌ ترك‌ شد،چي‌؟»
 «هيچ‌طور نمي‌شه‌. بچه‌ي‌ خواهرم‌ از اين‌ هم‌ بدتر بود. دو لقمه‌ باخرس‌، در يه‌ كاسه‌ خورد، ترسش‌ ريخت‌. حالا به‌ زمين‌ و زمان‌ بندنيست‌!»
 با تكيه‌ به‌ تنه‌ي‌ انجير، كه‌ شاخ‌ و برگ‌ِ شلوغي‌ دارد، و خط‌ِخشكيده‌ي‌ اشك‌ زير چشم‌، نگاهشان‌ مي‌كنم‌! خرس‌بان‌ كه‌ از شلوغي‌ِجمعيت‌ و شيطنت‌ِ بچه‌ها كلافه‌ است‌، خرس‌ را روي‌ دو پا نگه‌مي‌دارد. خرس‌ برمي‌گردد و نعره‌اي‌ مي‌كشد. بچه‌ها به‌ شدت‌ترسيده‌، عقب‌ مي‌كشند و جيغ‌ِ كوتاهشان‌ شنيده‌ مي‌شود.
 «باورم‌ نمي‌شه‌. بد هم‌ نگفتي‌. بچه‌هاي‌ مردم‌ به‌ سرِ پاشان‌ بندنيستند!»
 و بعد، در نگاه‌ِ دلجويانه‌اي‌ به‌ من‌ مي‌گويد: «برو زود صداشان‌ كن‌،بيان‌ اينجا!»

/ 0 نظر / 7 بازدید