زهرچشم‌!

چند خط از بخش‌ بيست و هشتم کتاب رمان سينما 

اون‌ مثل‌ يه‌پروانه‌ي‌ افتاده‌ توي‌ تندآب‌ بود. به‌ هرجا كه‌ مي‌خواست‌ مي‌بردش‌. ازسايه‌اش‌ فاصله‌ مي‌گرفت‌. حتي‌ بخشي‌ از حافظه‌اش‌ مثل‌ نوارِ توي‌كاست‌ به‌ هم‌ ريخته‌ بود. تازه‌ اگه‌ دسترسش‌ بود، ترجيح‌ مي‌داد اون‌ روبه‌ خودش‌ ببنده‌. چون‌ توي‌ عادت‌ بود، با عطشي‌ زيرِ پوست‌ به‌ آب‌ وغذا. مردت‌ با دست‌ بلند كردن‌ روي‌ اون‌، ضعيف‌كشي‌ كرد. شايد هم‌مي‌خواست‌ توي‌ جمع‌ از تو زهرچشم‌ بگيره‌.»

/ 0 نظر / 6 بازدید