اگه‌ بخت‌ِ آدم‌ توي‌ سوراخ‌ وافوره‌، بذار همانجور تنگ‌بمونه‌!

چند خط از بخش‌ بيست و يکم کتاب رمان سينما 

هرچه‌ شب‌ به‌ سياهي‌ مي‌زد و ته‌ مي‌كشيد، صداي‌ پاي‌ مادر،انعكاس‌ِ زماني‌ِ كوتاه‌تري‌ مي‌يافت‌. با قايم‌ شدن‌ زيرِ پله‌، شب‌ را مثل‌يك‌ نمدِ سياه‌، به‌ خودم‌ مي‌پيچيدم‌. مهم‌ لحظه‌اي‌ بود كه‌ مثل‌ جن‌، درپاگردِ پله‌ها و پس‌ از بازكردن‌ِ درِ تنبي‌، زير پايش‌ سبز بشوم‌. طوري‌ كه‌مادر رودروايسي‌ كند و بي‌غرولَند، ببردم‌ تو.
انيس‌ خانم‌ گفت‌: «دامادِ سرخونه‌ هم‌ آمد!»
 مادر گفت‌: «ذليل‌ مُرده‌، خودش‌ دنبالم‌ افتاده‌، نمي‌دانم‌ چي‌ ازجونم‌ مي‌خواد!»
 خانم‌ مجد گفت‌: «هرچي‌ بخواد، وقت‌ زن‌ دادنش‌ نيس‌!»
 مادر مهسا گفت‌: «اذيتش‌ نكنين‌ يه‌ الف‌ بچه‌ رو. بد كه‌ نمي‌كنه‌،مامانش‌ رو مي‌پاد!»
 مادر گفت‌: «مرد كم‌ آوردين‌؟ چرا سر به‌ سرِ بچه‌ام‌ مي‌ذارين‌؟»
 انيس‌ خانم‌ گفت‌: «تاقچه‌ بالا نذار خانم‌! شب‌مون‌ خراب‌ مي‌شه‌.عزا و عروسي‌ رو امشب‌ با هم‌ داريم‌.»
 خانم‌ مجد گفت‌: «مردها دور هم‌ جمع‌ مي‌شن‌ از لات‌بازي‌شون‌مي‌گن‌. ما هم‌ دل‌مون‌ به‌ مالياتي‌ كه‌ به‌ كاكل‌ِ اين‌ آقا پسر بستن‌، خوشه‌!»
 انيس‌ خانم‌ گفت‌: «بميرم‌ برا گُل‌ِگندمت‌ كه‌ اصلن‌ بهش‌ ماليات‌نبستن‌ و يك‌ مأمورِ درآمد هم‌ بيشتر نداره‌، اون‌ هم‌ كه‌ نُه‌ ماه‌ شكم‌بين‌تون‌ فاصله‌ست‌!»
 خانم‌ مجد رودست‌ خورد و ابروهاش‌ لنگه‌ به‌ لنگه‌ شد. اما انيس‌خانم‌ با گفتن‌: «مي‌دونم‌ تو كه‌ هيچ‌ جور دل‌ خوشي‌ نداري‌!» برگ‌ِديگري‌ زد و ساكتش‌ كرد.
 مادر مهسا گفت‌: «مگه‌ خودت‌ دل‌ِ خوشي‌ داري‌؟»
 خانم‌ مجد گفت‌: «وافوره‌ رو بگيره‌ يه‌ كاريش‌ كنه‌، ممكنه‌. بختش‌هم‌ وا مي‌شه‌!»
 مادر گفت‌: «اگه‌ بخت‌ِ آدم‌ توي‌ سوراخ‌ وافوره‌، بذار همانجور تنگ‌بمونه‌!»
 خانم‌ مجد گفت‌: «بخارِ شوهرت‌ از مال‌ِ ما دوتا بيشتره‌! كاري‌ به‌مادرِ مهسا ندارم‌ كه‌ انگار بيوه‌ست‌! اگرچه‌ يه‌ دم‌ بريده‌ اون‌ ورِ مرزداره‌!»
 مادر مهسا گفت‌: «مرز، حريم‌ آدمه‌ كه‌ نبايد بشكنه‌. بعدش‌ هم‌ دُم‌رو مي‌خوام‌ چيكار؟ دُم‌، بچه‌مه‌ كه‌ دنبالمه‌!»
 انيس‌ خانم‌ گفت‌: «اگه‌ به‌ موقع‌ نجنبي‌، كلاهت‌ پس‌ِ معركه‌ ست‌. يه‌وقت‌ مي‌بيني‌ مثل‌ِ دنباله‌ي‌ بادبادك‌ بهش‌ چسبيدي‌، سرجهازي‌باهاش‌ رفته‌اي‌!»

/ 0 نظر / 5 بازدید