پست های ارسال شده در آبان سال 1384

تاج‌ شاهي‌ هم‌، در قبيله‌ي‌ آدم‌خواران‌، چيزي‌ بيشتر از چند پرِخروس‌ نيست‌!

چند خط از بخش‌ چهاردهم کتاب رمان سينما  سيّد گفت‌: «بعد از اين‌ كه‌ بابام‌ مرد، از باشگاه‌ زدم‌ به‌ كلاس‌زبان‌ و ... ادامه مطلب
/ 1 نظر / 3 بازدید

به‌حال‌وروزِمن‌گرفتارنشي‌!

چند خط از بخش‌ بيستم کتاب رمان سينما شوهرخانم‌مجددراداره‌ي‌ماليه‌بود.چاق‌وگردباشكم‌ِافتاده‌! شوهرِانيس‌خانم‌مأمورِاجراي‌ثبت‌، بادوگوش‌ِلواشي‌ِقرمز، بامويرگ‌هاي‌آبي‌ِدويده‌درلاله‌وپره‌ها. آن‌به‌رفتارواين‌به‌گفتار، هردوبه‌دردِمفصل‌ومنقل‌، گرفتار: «صبح‌عالي‌بخير!»«صبحكم‌الله‌ِبالخير!»«حضرت‌عالي‌مثل‌اين‌كه‌كمي‌سرسنگين‌تشريف‌دارين‌!»«اختياردارين‌! شماگوشه‌ي‌چشمي‌به‌ماندارين‌!»«ايوالله‌، ماكه‌چشم‌مان‌به‌دست‌شماست‌!»«ببخشين‌، اجاره‌ي‌آن‌ماه‌روانگارخدمت‌تون‌دادم‌!»«منظورم‌اين‌نبود.سفارش‌ِمالياتي‌داشتم‌!»«امرتون‌روبفرمايين‌!»«به‌خانم‌مجدگوشزدبفرمايين‌اين‌قدربه‌عيال‌مون‌گيرندن‌!»«خانم‌ِسركارانگارول‌كن‌ِچيزي‌نيستن‌.به‌مُرده‌وزنده‌ي‌آدم‌بندمي‌كنن‌!»«حالامهم‌نيس‌كي‌اول‌به‌كي‌گيرمي‌ده‌ياته‌ِديگش‌روباكفگيراون‌ازته‌مي‌ندازه‌!»«خوبيش‌اينه‌، هيچ‌كدوم‌ازديگ‌هامون‌ته‌ندارن‌!»«پاي‌منقل‌بيشترحرف‌مي‌زنيم‌!»«ازمته‌اي‌كه‌گذاشتين‌،نشون‌مي‌ده‌اهل‌خشخاشين‌!»«ارادت‌شعاريم‌! خانم‌هارووِلِلِش‌،كي‌مي‌آيين‌دم‌ودودي‌بگيريم‌؟»«خانم‌هابذارن‌،چشم‌! فعلن‌كه‌دارن‌سرويس‌مون‌مي‌كنن‌.مفصَل‌هاي‌پام‌هم‌حسابي‌دردمي‌كنه‌،باشه‌بعد.»«اتفاقابه‌مزاج‌ِشمابايدسازگارباشه‌! كاركه‌به‌دم‌ودودكشيدبه‌لب‌ودهن‌هم‌مي‌كشه‌. ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 2 بازدید
دو سنگ سپيد كدام باغليموهايش دست چين و سنگي است؟- تن تو! كدام انارستانبرشاخسارانش ، سلاطين شعله ورند؟- دهان تو! كدام خارستان مي ... ادامه مطلب
/ 1 نظر / 2 بازدید
داغ روزگار از يار،تا ديارافشانده قاصدكعطري ز نوبهار اما،بر چنارزنهار مي دهدكر بانگ قار قار: سوسن نماند و نيز، با لاله كي بماند:اين ... ادامه مطلب
/ 3 نظر / 2 بازدید

اين‌ها چيزهايي‌ بود كه‌ او خيال‌ داشت‌ به‌ مهسا بگويد!

چند خط از بخش‌ بيست و هشتم کتاب رمان سينما «گاهي‌ دروغ‌كُشنده‌تر از راسته‌، مثل‌ همين‌ كه‌ صدات‌ مي‌زنه‌: مهسا! اين‌ يه‌ دروغه‌. مهسايي‌ ... ادامه مطلب
/ 2 نظر / 3 بازدید

كجاوه‌اي‌ سرخ‌ كه‌به‌ هزارتوي‌ كمندِ راهزنان‌ گرفتار مي‌آيد!

چند خط از بخش‌ دوازدهم کتاب رمان سينما «مگه‌ نامزد داشتن‌بده‌؟» ماهرخ‌ گفت‌: «نه‌، كي‌ همچين‌ حرفي‌ زد؟» مهسا گفت‌: «پس‌ چرا نمي‌گيره‌؟» ماهرخ‌ گفت‌: «لابد ... ادامه مطلب
/ 1 نظر / 4 بازدید