آن‌ها ...

چند خط از بخش‌ سيزدهم کتاب رمان سينما

هويت‌هاي‌ اوليه‌ به‌ تدريج‌ شكل‌ مي‌گرفت‌ اما پيش‌ از آن‌، تجربه‌هاي‌ تلخ‌ و شيرين‌ زيادي‌ بايد پشت‌ سر گذاشته‌ مي‌شد.فاصله‌ي‌ دهان‌ تا نوك‌ِ پستان‌ مادر، گردپاشي‌ِ فلفل‌ بود و فاصله‌ي‌ نگاه‌تا چارقدِ تيفوسي‌ مادر بزرگ‌، يك‌ كله‌ي‌ تراشيده‌ و بوي‌ تلخ‌ِ تنباكو.
 راه‌ خانه‌ را با يكي‌ دو رفت‌ و برگشت‌، مي‌شد ياد گرفت‌. آن‌ كه‌فاصله‌ي‌ آتش‌ِ منقل‌، تا شعله‌ي‌ چراغ‌ِ نمره‌ي‌ هفت‌ِ گوشه‌ي‌ اتاق‌ را،سينه‌خيز و چهار دست‌ و پا مي‌رفت‌ و مادر را سراسيمه‌ از پي‌ِ خودمي‌كشيد، ديگر من‌ نبودم‌! كلاه‌ شاپوي‌ پدر، بوي‌ برزنت‌ِ باراني‌اش‌ كه‌آغشته‌ به‌ نفتالين‌ و لكه‌هاي‌ زخم‌ِ پا بود، كتاب‌ دعا و تصوير برهنه‌ آن‌زن‌، عكس‌ِ تمام‌قدِ شاه‌، با چكمه‌ و كلاه‌، و نشان‌ و حمايل‌ و مدال‌،آويزِ ديوار. گردش‌ِ نامفهوم‌ِ زبان‌ِ مادر، وقتي‌ كه‌ براي‌مان‌ با دهان‌ تارمي‌زد، خلسه‌ و حالات‌ِ جادويي‌ را با ترس‌هاي‌ ناشناخته‌ مي‌آميخت‌.آبي‌ و، يك‌ سر و دو گوش‌، در هوش‌بَري‌ و فضاسازي‌هاي‌ او، معنايي‌غيرِ آدم‌، اما كتره‌ ريش‌، ريشي‌ كفگيري‌ و كله‌اي‌ پُرمو و چشم‌هايي‌شرير داشت‌!
 لولو، شبحي‌ كج‌ و كوله‌، با يكي‌ دو بچه‌ي‌ تُخس‌ِ دزديده‌ شده‌، دركولباره‌ و انبان‌، با دندان‌هاي‌ دسته‌ بيل‌ بود! آن‌ها هميشه‌ در انبارهاي‌تاريك‌، و زغال‌ چاه‌ و اتاق‌هاي‌ خالي‌ِ در بسته‌ بودند و در همه‌ جاي‌خانه‌ پرسه‌ مي‌زدند تا مبادا بچه‌اي‌ گريه‌ كند...

/ 0 نظر / 6 بازدید