شايد!

چند خط از بخش‌ بيست و دوم کتاب رمان سينما

در بلوز مشكي‌ِ يقه‌ گرد، وقتي‌ صورتش‌ را پايين‌ مي‌برد تا چانه‌اش‌را درآن‌ گرم‌ كند، انحناي‌ِ نرم‌ و سفيدي‌ِ گردنش‌، به‌ دلم‌ چنگ‌ مي‌زد.شايد از بخارِ نفسش‌ بود، يا عطرِ موها، يا سايه‌ي‌ صدفي‌ پشت‌چشم‌هاش‌ كه‌ سرما حالي‌ام‌ نمي‌شد!

/ 0 نظر / 3 بازدید