اما صدايش‌ با گريه‌ قاطي‌ بود!

چند خط از بخش‌ چهاردهم کتاب رمان سينما 

بچه‌ها به‌ گردِ مُرده‌ حلقه‌ زده‌، و دايره‌ هر لحظه‌ تنگ‌تر مي‌شد.لويي‌ با چوب‌ِ دراز، خيال‌ِ جابه‌جايي‌ شمدِ مُرده‌ را داشت‌، تا كِرمي‌ رااز پهلو بگيرد. او مي‌گفت‌: «اين‌ يه‌ آدم‌ِ جني‌ است‌. به‌ خاطركِرم‌هاش‌هم‌ شده‌ بايد سوزاندش‌!»
 خانم‌ مجد به‌ ما اخطار كرد كنار برويم‌، حتي‌ به‌ لويي‌ چشم‌غره‌رفت‌. گفت‌: «مادرت‌ رو به‌ عزات‌ مي‌نشونم‌ها!»
 لويي‌ سرش‌ را برگرداند و شكلك‌ درآورد و با مُشتي‌ به‌ سينه‌، آروغ‌زد! خانم‌ مجد گفت‌: «اگه‌ جِرِت‌ ندادم‌!»
 و تا كنارِ درخت‌ِ گردو، دنبال‌ لويي‌ دويد، اما سيّد زبل‌ بود و از خانه‌بيرون‌ زد. انيس‌ خانم‌ كه‌ تازه‌ از بيرون‌ آمده‌ بود، از ديدن‌ِ مُرده‌ جاخورد. نگاهي‌ معني‌دار به‌ خانم‌ مجد كرد. اشرف‌ كه‌ عصبي‌ و افسرده‌بود و دغدغه‌ي‌ جابه‌جايي‌ِ مُرده‌ را داشت‌، گفت‌: «هان‌ چيه‌، آدم‌نديدي‌؟»
 انيس‌ خانم‌ گفت‌: «خوب‌ تاخت‌ و تاز مي‌كني‌! اما اين‌ جورها هم‌نمي‌مانه‌. مالش‌ رو بالا كشيدي‌ و خودت‌ رو پايين‌! كارت‌ نداشته‌ باشن‌جاي‌ غسال‌، خودت‌ كنار اين‌ چاه‌ مي‌شوريش‌، اما من‌ نمي‌ذارم‌.»
 اشرف‌ گفت‌: «حيف‌ كه‌ صاحب‌ِ عزا هستم‌ و بلوزِ سياه‌ تنمه‌!»
 زن‌ صاحبخانه‌ گفت‌: «چه‌ عجب‌ بالاخره‌ يه‌ چيز تنت‌ هست‌!خبرت‌ رو داريم‌، عادت‌ نداري‌ چيزي‌ پات‌ كني‌!»
 اشرف‌ پوزخند زد: «اينارو شوهرت‌ برات‌ تعريف‌ كرده‌؟»
 زن‌ صاحبخانه‌ كمي‌ جا خورد. گفت‌: «از اين‌ مُرده‌ شرم‌ كن‌!»
 اشرف‌ جيغ‌ كشيد، اما صدايش‌ با گريه‌ قاطي‌ بود: «پتياره‌، برو بالا!»
 مادر گفت‌: «انيس‌خانم‌، برو بالا، هيچي‌ نگو مادر!»

/ 0 نظر / 7 بازدید