عجب‌ آب‌ و هوايي‌!

چند خط از بخش‌ نوزدهم کتاب رمان سينما  

با اين‌ همه‌، فرش‌ را كه‌ بازكردند، چشم‌ها گرد شد و صداي‌ حيرت‌ِ حاضران‌ زير گنبد دوارپيچيد!
 چيزي‌ به‌ پهناي‌ِ حياط‌ و به‌ زيبايي‌ِ آسمان‌، عظمتي‌ باژگونه‌، پرنقش‌و نگار. گل‌ و گياه‌، ترنج‌ و سجاده‌، بركه‌ و پرنده‌، چل‌ گيس‌، به‌ تاري‌ وآهو به‌ شكاري‌، تير در چله‌ي‌ كمان‌، نشسته‌ يكه‌ سواري‌!»
 پدر بي‌ اختيار فرياد زد: «به‌ اسيران‌ِ خاك‌، صلواتي‌ بلند بفرست‌!»
 حلقه‌ي‌ جمعيت‌ باز شد و فرش‌ در صلواتي‌ بلند و تلألؤيي‌ سنگين‌،موج‌ در موج‌، تا كنار چاه‌ و چنار رفت‌!
 از همسايه‌ها چند نفري‌ اضافه‌تر از آنچه‌ بود، به‌ تماشاي‌ فرش‌آمدند. انيس‌ خانم‌ گفت‌: «چه‌ فرشي‌، خداي‌ من‌، درياست‌. من‌ كه‌ به‌عمرم‌ يه‌ همچه‌ فرشي‌ نديدم‌!»
 خانم‌ مجد با پشت‌ِ چشم‌ِ آبي‌ و روژِ صورتي‌ كه‌ لب‌هايش‌ را به‌نازكي‌ِ نخ‌ قند درآورده‌ بود، به‌ كنايه‌ گفت‌: «تو اصلا توي‌ عمرت‌ چه‌ديدي‌، بنده‌ي‌ خدا!»
انيس‌ خانم‌ بي‌اعتنا، با پشتي‌ به‌ او و نگاهي‌ به‌ مادر گفت‌: «حيف‌ كه‌شما جا ندارين‌!»
 مادر كه‌ پرده‌اي‌ از غرور را مي‌شد توي‌ چشم‌هايش‌ ديد، هيچ‌نگفت‌. خانم‌ مجد نگاه‌ معني‌دارِ ديگري‌ به‌ انيس‌ خانم‌ كرد: «چه‌فراوونه‌ جا!»
 زن‌ صاحب‌خانه‌، البته‌ يك‌ جور كه‌ فقط‌ من‌ بشنوم‌، گفت‌: «براي‌ تو،البته‌!»
 با اين‌ همه‌ گويا خانم‌ مجد از تكان‌ لب‌ها آنچه‌ را نبايد مي‌شنيد،گرفت‌. به‌ تلافي‌ رخت‌ِ سياه‌، به‌ وقت‌ تشييع‌ جنازه‌ي‌ عمه‌خانم‌، كه‌ به‌نشانه‌ي‌ عزا تنش‌ بود، كوتاه‌ نيامد و رويش‌ آوار شد! اما زن‌صاحب‌خانه‌ هم‌ نه‌ كم‌ آورد و نه‌ كوتاه‌ آمد. جيغ‌ كشيد: «يك‌كاره‌ي‌پتياره‌! شوهرم‌ كه‌ آمد معلومت‌ مي‌كنم‌. همين‌ امروز بايد اينجا را تخليه‌كني‌!»
 خانم‌ مجد با دستي‌ به‌ دهان‌، توپ‌ بست‌. از همان‌ها كه‌ فقط‌ سيّدبلد بود ببندد. انيس‌ خانم‌ گفت‌: «نمي‌دانستم‌ دهنت‌ هم‌ در و دروازه‌نداره‌!»
 انگار دل‌ِ پُري‌ داشت‌. به‌ موهاي‌ هم‌ چنگ‌ زدند و لِنگ‌شان‌ هوارفت‌. خيلي‌ زود، فرش‌ِ جادويي‌ بدل‌ به‌ تشك‌ِ كشتي‌ شد. خانم‌ مجد باتمرين‌هايي‌ كه‌ با ما پسرها داشت‌، زن‌ِ صاحب‌خانه‌ را خيلي‌ زود خاك‌كرد! پدر بارِ دوم‌ گفت‌: «اسيرِ خاك‌ نشوي‌، صلوات‌ِ دوم‌ را بلندتربفرست‌!»
 تا كه‌ لويي‌ از راه‌ رسيد، نترس‌ و كله‌ خر، هنوز صلوات‌ دوم‌ تمام‌نشده‌ بود كه‌ داد زد: «خدا مُرده‌ها تو خفه‌ كنه‌، صلوات‌ سوم‌ رو...!»
 اما لگدِ خانم‌ مجد گرفت‌ به‌ ماتحتش‌! اسداله‌ خان‌ خنديد و گفت‌:«عجب‌ آب‌ و هوايي‌!»

/ 0 نظر / 5 بازدید