ستاره‌باران‌ِ نگاه‌، درآسمان‌ِ خاطره‌ها!

چند خط از بخش‌ چهاردهم کتاب رمان سينما 

زمان‌ اگرچه‌ شناور است‌، اما شبي‌ كه‌ در هتل‌ پالاس‌ حرف‌مان‌ شد،ستاره‌باران‌ِ نگاه‌، درآسمان‌ِ خاطره‌ها است‌.
گارسن‌ با پيش‌بند و كمي‌عشوه‌، از لويي‌ پرسيد: «خوشگله‌ پسر، ديگه‌ چي‌ مي‌خواي‌؟»
 لويي‌ به‌ من‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: «يه‌ نيشگون‌ دوست‌ داري‌ ازش‌بگيري‌؟»
 و به‌ زنك‌ چشمك‌ زد.
 «رفيق‌مون‌ رو درياب‌، اگرچه‌ كاراكاپاته‌!»
 من‌ گفتم‌: «اصلا اين‌ طور نيس‌!»
 و بلند شدم‌: «بزن‌ بريم‌، دير وقته‌. هرچه‌ مي‌خواستيم‌، خورديم‌!»
 از يقه‌ام‌ گرفت‌ و نشاندم‌ سرِ جا. به‌ گارسن‌ گفت‌: «يه‌ ذره‌ گوشت‌ِلُخم‌، دو تا چشم‌، شهلام‌ نشد بي‌خيالش‌!»
 گارسن‌ گفت‌: «كله‌ پاچه‌ نداريم‌!»
 لويي‌ نگاهش‌ را پايين‌ گرفت‌، گفت‌: «دارم‌ مي‌بينم‌!»
 زنك‌ گفت‌: «يك‌ شيشليك‌ ديگه‌؟ چطوره‌، خوبه‌؟»
 لويي‌ گفت‌: «سربالاش‌ بد نيست‌!»
 گفتم‌: «كارِ توي‌ سفارت‌ بهت‌ ساخته‌، اونجا حسابي‌ آب‌بندي‌شدي‌!»
 گفت‌: «به‌ خاطر زبانمه‌. I AM SORY!»
 گفتم‌: «چرا متأسفي‌. خب‌ من‌ هم‌ از ريشه‌كني‌ِ مالاريا حقوق‌مي‌گيرم‌. اين‌ يه‌ طرح‌ِ جهاني‌يه‌. اصل‌ِ چهار، ترومن‌! يادت‌ نيس‌؟»
 گفت‌: «مي‌شه‌ اُرد بدي‌ برامون‌ پياز بياره‌؟»
 گفتم‌: «بد نيست‌، اينجوري‌ خودت‌ رو تكثير مي‌كني‌!»
 گفت‌: «اگه‌ چيزي‌ داري‌ بارم‌ مي‌كني‌، باشه‌! اما من‌ امشب‌پانزدهمين‌ سال‌ِ خاطره‌ي‌ مرگ‌ِ بابام‌ رو دارم‌ با الكل‌ ضدعفوني‌مي‌كنم‌.»
 گفتم‌: «اما پدرت‌ يه‌ مارمولك‌ نيست‌، آدمه‌!»
 گفت‌: «آدم‌ بود، بعد مارمولك‌ شد.»
 روي‌ پاهايش‌ بلند شد و با لگد يك‌ مارمولك‌ خيالي‌ را كشت‌!گفتم‌: «اخلاق‌ِ امريكايي‌ِهاي‌ توي‌ِ ويتنام‌ رو برداشتي‌!»
 گفت‌: «دو خط‌ طلبم‌. بگو پياز بياره‌!»
 روي‌ ميز زدم‌ و زنك‌ فرزي‌ آمد، گفتم‌: «پسر خوشگلت‌، پيازمي‌خواد!»
 گفت‌: «آه‌، بله‌.»
 و رفت‌ با پياز و سبزي‌ برگشت‌. لويي‌ گره‌ فكلش‌ را باز كرد. حالاقيافه‌اش‌ بيشتر از هر وقت‌ ديگه‌اي‌ به‌ گري‌گوري‌ پك‌ مي‌زد! استكان‌هارا چيد و با وسواس‌ پر كرد. نمي‌شد ازش‌ عقب‌ بيفتم‌، فوري‌ جوش‌مي‌آورد. ته‌ِ حلقي‌ رفتم‌ بالا!
 گفت‌: «نوش‌!»
 و اضافه‌ كرد: «در باره‌ي‌ پدرم‌ تند رفتم‌.»
 گفتم‌: «كاري‌ كه‌ اسب‌ با او كرد، شرافتمندانه‌تر بود!»

/ 1 نظر / 6 بازدید
مانیا

چه تضادی ..اين صدای اذان از بلندگوی اداره و خوشگل پسر!!!