آفرينش ازلي ، آينده منتظر

:: گالري :: زبان سوم :: وبلاگ رمان سينما :: فهرست آثار :: صداي شاعر :: چاپ نشده ها :: پيوندها :: 

  

dokmeh.gif صفحه اول

dokmeh.gif بيوگرافي نويسنده

dokmeh.gif تازه ها

dokmeh.gif نقدهاdokmeh.gif داستانdokmeh.gif نمايشنامهdokmeh.gif شعر

 

 

درج پيام




آفرينشِ ازلي و آينده ي منتظر
در باره خسرو گلسرخي:
محمود طياري
آشنايي با "خسرو" به سال هاي آغازينِ دهه ي چهل برمي گردد. خسرو تا آن زمان كه در زادگاهش بود، چهره اي حاشيه اي و دست چندم بود. به تفنن شعر مي سرود، سستي در وزن و اشتباه در قافيه داشت.
اما اوكه بختي بلند و سرنوشتي ققنوسي داشت، راهِ قله در پيش گرفت و از آن پس، سيمرغي بود كه تنها در دورها بال مي زد:
به تهران كوچيده بود. نمي دانم با كيان حشر و نشر داشت، اما به راستي از او و ‎آوازه اش در عجب بودم و چه بي باور! -:
كه چگونه خُردك آدمي كه در شعر، لنگ مي زد و دلتنگي از براي كوچه داشت، چنين دشخوار در عمل و تئوري، بينشي زمانه ستيز و انديشه اي پيل ورز دارد؟
اين مهم آسان نيامد مگر با حضورِ زمانه سازِ وي در جُنگ ها و ماهنامه ها و سفري كه به قصدِ ديدار و گفتگو با من به زادگاهش – رشت - داشت:
آنچه از او مي شنيدم و مي ديدم: تحول و تهور بود. نگاهي ارج گذار و باور مدار نسبت به پيرامون خود، به ويژه آثار مردمي و "طرح هاي روستايي" من داشت.
به راستي تا آن زمان، چيزي را كه او آن همه بهايش مي داد، كه مردمي و آرماني بود، به آن پايه، نه در خود و نه در كسي ديگر ديده بودم.
نمي دانم كدامين ماه از پاييزِ سال چهل و هشت بودكه او با اتكا به وجهه ي مقبولِ خود، از طرفِ آيندگان ادبي، به جهت گفتگو به خانه من آمد. شبي را تا صبح به كارِ گِل و شكارِ دل نشستيم!
آن شب نازكايِ نگاهِ ديگري هم بود، كه در سربالاييِ گفتگوي مان، جاي"كمك دنده " مي نشست! -: سراپا حُسن، باطبعي شوخ، كه بعدها از شيوخ شد: با سري تا پايِ دار و بر بالاي آن، نه! كه را مي گويم؟ نويسنده ي " بعد از آن سال ها ": حسن حسام.
خسرو، متنِ گفتگوي مانرا به تهران برد و پياده كرد. آيندگان خواست دستي در آن ببرد اما خسرو كه ضامنِ چاقوي زبان من بود، پس زد. متن مدتي نزد او ماند، تا آن بي قراري در ديدار،كه آخرين نيز بود!
بي كه خود بدانيم:
اگر شرح آن مي آورم، از آن روست كه خسرو، وجهه اي همه زماني و همه مكاني دارد. گفتنش عرضه مي خواهد، اما نگفتنش خباثتي است آشكار واُف بر اين گونه راهيانِ سال و خيال، كه دركارِ شكارِ" زيبايي" و"لحظه" اند، اما نه در پيِ كارِ " مومياييِ " آن!
باري آنچه به دردِ من نيايد، معلوم نيست به كارِ جامعه شناسان و تاريخ سازان،كه زمان اسطوره اي را بدنه سازي مي كنند، نيز نيايد:
مبارزه، زندان، محاكمه، مقاومت، اعدام، اينها زنجيره ي افتخاراتِ ملي برگردن خسرو است.اما آنچه چهره ي او را زيباتر مي كند، روياهايِ از پيش تيرباران شده در كالبدِ كودك – زن، وخانه ي بي ابزارِ اوست:
در تهران، نبشِ نادري، ديداري با او داشتم، به قصدِ پي جويي و باز پس گيريِ متنِ گفتگو:
" آه خداي من! اين چهره ي استخوانيِ سفيد، با اين جمجمه و گونه هاي برجسته و پشت لبِ پُر و سياه، از آن خسرو است؟"
به ذهنم رسيد چه شباهتي به " جك بلانس: هنرپيشه سينما " پيدا كرده!
ونمي دانستم بعد ها، شأنِ خسرو، او را به اسطوره اي بدل ساخته و نامش با عطرِ"گل سرخ " خواهد -آميخت.
به اين بهانه كه متن گفتگو در خانه اش است، از من خواست ناهاري در خانه بخوريم. دست و پايي زدم و نشد. او متن را در گرو داشت، پذيرفتم. پياده به طرف ميدان جمهوري مي رفتيم و حرف مي زديم. از متن راضي بود و مي گفت مانع از آن شد دست تويش ببرند و اين به قيمتِ درگير شدن و باز پس گيريِ متن، در مرحله حروف چيني تمام شده بود. مي گفت متن را براي آن ها و به هزينه شان در سفرِ به رشت گرفته، اگرچه چند ماه است جز چك هاي وعده دار، جاي حقوق و كارمزد، چيزي از آنها نگرفته است!
خسرو هيجان زده و مايوس بود و با چهار انگشتِ دست چپ ، سبيل چخماقي اش را تاب مي داد و با دستِ ديگر، هوا را مي شكافت و به سازماني چنين، كه زير پوسته و لعابِ فرهنگ تحميلي، از نيروي كارِ ارزان، به شيوه ي نصبِ آينه هاي مقر، سرِ پيچِ كلمات، در جاده هاي خط كشي شده، بهره مي گرفت، معترض بود! به خانه رسيديم.
نمي دانم چه كس در خانه بود، اما چيزهايي به نظرم نو مي رسيد. مبلمان و ميز و كتابخانه و تخت چوبيِ نوزادي كه در راه بود ، با سايبان و نرده و تورِ سفيد – پشه بند؟ -
خسرو با غرور همه چيز را نشانم داد. همه ي آن چه را كه مي شد به آن، آمادگي براي تولدِ يك نوزاد گفت: " دامون؟ " –
حالا كه نگاه مي كنم، چه تعبير والايي، با توجه به كاراكترِ خسرو، مي شود به اشياء و انسان داد:
"خسرو" با پايگاهِ مردمي اش در" آفرينشِ ازلي"، " تخت و سيسمونيِ نوزاد " نشانه و الگويي از تابش و تكثر و نطفه بنديِ اميد و رويا در " آينده ي منتظر"، " تورِ سايبان " نيز، نمادي از عناصرِ متشكلِ خنثي ساز، در دفعِ عواملِ مخرب و مهلك، كه در نگاهي تاريخي و در غلو آميز ترين وجه، به هيات " آنوفل" در مي آيد و خونخواري نشانه ي آن است!
و اين همه در زايشي و فرسايشي ديگر، آيا استتارِ ترس از آينده و نوعي فرار به جلو نيست كه انسان در چالشي قدر ستيزانه با خود دارد؟
" عاطفه" – بانوي خسرو-رسيد و پس از چيدمانِ ناهار روي ميز، ميان چند رديف قفسه كتاب،كه اغلب نو به نظر مي رسيد، نشستيم. با اولين لقمه گيريِ غذا در زدند. خسرو دستش نيمه راهِ دهان ماند و رنگش به سفيديِ گچ ريخت.
"عاطفه" دستپاچه اما با ترديد به طرفِ در رفت. خسرو با اشاره دست، از عاطفه خواست كه در جاي خود بماند و خود نيز گيج و مات نگاهش كرد.
تابستان بود يا زمستان، بماند! چهار فصلِ دهقاني بر ما گذشت! باد تازيانه مي زد و كولاكِ روي پيشاني خسرو مي شكست.
خسرو انگار براي مدتي در آتشِ عربي مي سوخت و از نسيمِ بهار خبري نبود!
با نگاه پرسيدم: " خبري شده؟"
با نگاه گفت: " بعد مي گويم "
آن دو ايستاده و بي تكليف، به هم نگاه مي كردند. دوباره در زدند. اين بار با سماجت بيشتري.
خسرو آهسته گفت: "اگه ياروئه، بگو من نيستم. رفتم شمال!"
و لبخند زد. انگار كمي به خودش آمده بود. چون اشاره بمن داشت و گفت:
"اگر چه، شمال خودش آمده اينجا،‌ پيشِ روي من نشسته!"
عاطفه به طرف در رفت و خسرو در گوشه اي مضطرب ايستاد.
وقتي عاطفه برگشت، خسرو هنوز نفس در سينه اش حبس بود!
صداي پايي كه دور مي شد، پچ پچ عاطفه را به همراه داشت:
"سرمايه دارِ اژدها،گدايِ عوضي! چوب و چكال را به مون انداخت، طاقتِ دو تا قسطِ عقب افتاده ش رو نداره!"
خسرو سنگين نشست و عاطفه با اشتهاي كور شده، به آشپزخانه رفت و براي خودش و ما آب خنك آورد.
خسرو گفت: " ناهار تو بخور!" و بعد از جيبش دو سه برگ چك وعده دار و احكامي تايپ شده كه نام آيندگان بر بي بهاييِ آن مي افزود، در آورد و نشانم داد، گفت:
"فكر نمي كردم بي محل باشه، وعده اش گذشته. نگاه كن. به اعتبارِ همين چك ها رفتم براي بچه، تخت و براي خودمون يكي دو قفسه ي كتاب و مبل راحتي برداشتم. يارو هفته اي دو سه بار حال مونو مي - گيره، عمله اكره شو مي فرسته چرك و خون مون رو بگيره! ديگه نمي دونم چيكار كنم. از عاطفه خجالت مي كشم. ‘مشت را كه نبايد فقط به ديوار كوبيد!"
گفتم: "خسرو جان، ديگه چيزي نگو!"
گفت: "باشه، پس ناهارتو بخور."
به وقتِ چاي، متنِ گفتگو را خوانديم. براي اِديت و تنظيم و پياده كردنِ آن، چه زحمتي كشيده بود. براي چاپ آن، پيشنهادِ حذف يا استتارِ نام خود را داد!-:
" مي دوني چيه محمود؟ اينها ببينن متن مصاحبه شون با امضاي من، سر از يه جاي ديگه درآورده، دعوامون مي شه، كار بالا مي گيره. همين جوري اش هم به قدركافي با هاشون سر شاخ هستم.جاي اسم من يه تيره بذار. سئوال رو هركي مي تونه بپرسه، جواب مهمه!"
گفتم: "اين سئوال ها به قيمتِ بيدارخوابي ات تمام شده!"
چيزي نگفت، فقط آه كشيد.
بعد ها زمان نشان داد: اهميتِ سئوالِ به موقع، كمتر از ارزشِ پاسخي نيست، كه بي موقع داده مي شود!
خسرو، چاپ اين گفتگو را، هرگز با نامِ خود نديد! -:
ششم شهريور 1374
هفدهم ارديبهشت 1381

متن اصل گفتگو را در سايت رمان سينما مي توانيد بخوانيد.

پايان

برگشت

/>/>/>

 

:: گالري :: زبان سوم :: وبلاگ رمان سينما :: فهرست آثار :: صداي شاعر :: چاپ نشده ها :: پيوندها ::

Copyright/> © 2000-2005 romancinema.ir All rights reserved.
Site maintained by: alirezatayari

نشر مطالب و آثار مندج در سايت رمان سينما، با ذکر نشاني سايت آزاد است.

برداشت از متون نمايشي و اجراي آن منوط به اجازه کتبي از نويسنده اثر مي باشد.

/ 3 نظر / 7 بازدید
مانيا

اين خسرو هی من را می برد به خسروی خودم!

امين

سلام. لنک وبلاگ شما به ليست وبلاگ‌های گيلکان در وبلاگ گروهی گيلانيان افزوده شد.