يادمان شاملو

مرداني تنديس – سوار
در شأن و شناخت شاملو



اواخر دهه ي سي ، از مجلات ادبي ، سخن و صدف بود و چندتايي كه گوش مان به نام شان نمي رسيد؛
يا بعد ها رسيد مثل “پيام نوين” و“ انديشه و هنر” ؛ و دير تر “جگن ” و آرش و لوح و طرفه … حميد مير مطهري ، در آژنگ ” مي نوشت ، با تأكيدي روي كارهاي همينگوي . آناليز داستان و رفتن به
نيمه ي پنهان آن .
بامشاد“پور والي” تغيير قطع داد و ادبي شد.به سردبيري زنده ياد احمد شاملو.به لحاظ نگره هاي اجتماعي و ادبي، در وضعيتي بودم كه “ الف . بامداد ” را با “الف صبح” و شاملو را با هردو عوضي مي گرفتم !
چه ، شاملو بت عياري بود، در كار چالش با شعر، هرلحظه به شكلي در مي آمد و تخم سخن به نام خود
مي پراكند.
مي توانم ادعا كنم در گيلان فقط “طاهر غزال” بود كه سنگ شعر سپيد را به طلايه داري شاملو به سينه
مي زد . او از پيش ، جايگاه و منزلت شاملو را مي شناخت . بچه هاي ديگري هم هستند كه شهادت
بدهند : “طاهر غزال ” شاعر بود و پرنسيب ادبي داشت و خلوتي با كتاب ها و جنگ شعر و داستان و
رديف كتاب هاي پوشكين و لرمانتف و چخوف را در گنجينه و فراز هايي از آن را در سينه .
“ني لبك طلايي” مجموعه ي ترانه هايش را در پرداختي مينياتوري درآورده بود . از شاملو مي خواند و با
پيچ زبانش، شعر شاملو را تقطيع مي كرد. او نفس اين كار را داشت و مارا تا پشت دروازه هاي طلاييِ
شعر او مي برد.

شاملو بي نياز تر از آن است كه شعري از او به يادتان بياورم ، چه بهتر همين جا طاهر غزال را با زمزمه ي شعري از خودش براي براي آن سال ها تحسين كنيم :
“ هاي ، آهاي …
جلاد پير
كه مي گيري جون منو
نگو كه …
نگو كه نمي شناسي رو تبرات
خون منو … ”
طاهر بعدها جلاي وطن كرد.پاگير زن و ژاپن و باقي چيزها شد(صرف نظر از يكي دو زمينه ي ترجمه
و تأليف كتاب كوچك ) شايد حالا دارد مثل قهرمان يكي از داستان هاي من ، تخمه ژاپني مي شكند!
حرف از شاملو است .شأن و شناخت او در هرچه. حضور او به نظرم زلزله اي با تكانه هاي شديد در
ادبيات نوي ايران ، به لحاظ شاخصيت “زبان ”و“ كلمه” بود. او همه مرز ها را به هم زد و هنر ما را در هفت شكل متحول كرد. قفل زبان ما را با كليد ترجمه هايش بازكرد. لوركا زيباست اما از نگاه
شاملو. “پابرهنه ها” اجتماعي و“دن آرام”مردمي است اما در پروسه ي ديد شاملو. طغيان را در موج
شعر و زبان محاوره اي شاملو ، با وامي از زبان كوچه ، بهتر مي شود ديد.
او چراغش در اين خانه مي سوزد. در خانه ي زبان ما . چرب و چابك و پرفروغ :
“ پس متبرك باد
نام تو
و ما همچنان دوره مي كنيم
شب را و روز را و هنوز را ...”
شاملو آفرينشگري خلاق بود ، با درك و احساسي عميق و كيميا ، هميشه عاشق و جوان و پويا ، در
شكارلحظه وجذب راز و زبان طبيعت، روحي مكنده داشت. زبانش را به هرچه مي زد ، شعر مي شد
و به شعر كه مي زد ، ناب مي شد:
“ برو ماه ، ماه ، ماه !
سپيدي آهاري ام را ،
مچاله مي كني”
و يا “ بر آب غرناطه اما ، تنها آه است ، كه
پارو مي كشد . ”
و چه بي نياز ، كه جايي را خيال نداشت فقط براي خودش بگيرد . براي همين اسمش كنار منوچهر شفياني
هم در مي آيد . زنده ياد بيژن كلكي هم . و توي شبهاي شعر خوشه ، كه عطر شعر خشم را ، با آواز


دروگران آميخت و شاعران را منزلتِ آن است.
باري ، اگر پاي نوول “ چل منبر ” را ، سي و هشت ، امضا گذاشته باشم ، بايد 21 سال ام بوده باشد.
مي فرستم براي “بامشاد ادبي”به سردبيري شاملو . در كمتر از ده روز چاپ مي شود :
شاملو متن شناس بود. پز چنداني ندادم ؛ چون خيلي او را نمي شناختم . اما او همه را مي شناخت. بخصوص
اهل را !
حالا ده سال مي آييم جلو. يعني به سال چهل و هشت . در اين فاصله من خانه فلزي ( مجموعه داستان هاي كوتاه ) را درآوردم .( يعني در پاييز 41 ) و جذبِ آرش زنده ياد “ سيروس طاهباز ” شده ام. طرح هاي شهري و روستايي زيادي در جنگ ها و ماهنامه ها چاپ مي كنم . مرداد يا شهريور چهل و هشت است .
شاملو گذاري به گيلان و رشت دارد . مدير كل وقت ، در فرهنگ و هنر،گويا از شاملو وقت گرفته . مثلا
دعوت به چاي در خانه ي خود. جرئياتش را مرد ميدان ادب ، محمد تقي صالحپور، بهتر مي داند.
چند نفري به همراه شاملو، وارد كوچه اي مي شوند كه خانه كوچك من در انتهاي آن بود. گويا حضرت صالحپور، در چند قدمي خانه من مي گويد: “ آنجا خانه طياري است.”حالا دروازه ي خانه ي آقاي زنگنه
باز است و آنها به طور خانوادگي به استقبال شاملو ، بر درگاه مانده اند. شاملو چيزي مي گويد. صالحپورو بقيه شايد تعجب مي كنند. معني حرفي كه شاملو زده ، اين است : “ اول به خانه طياري مي رويم ! ”
و با تكان جمعيِ دست و اشاره اي كه برمي گرديم ، از جلوي دروازه مي گذزند و به خانه من مي آيند.
شاملو آمده بود به من افتخار بدهد و هر چيز اداري حتي در پوشش فرهنگي اش را پشت سر گذاشته بود.
به لحاظ پروسه نگري و آناليز داستاني، او همانجا ارج خود را يافته بود: چون“ آزاده كوچولو”خواهر زنم كه حالا خود دختر 17 ساله اي دارد؛ روي زانوي شاملوي مهربان نشسته بود و شعر“پريا” را براي اوخوانده بود.
همين جا بگويم مراسم معارفه و بزرگداشت و آشنايي با بزرگان را ، نوآمدگان خالي از ذهن نبايد برگزار كنند . چون چيز زيادي در باره آنها نمي دانند . خوانده ها به جاي خود ، اما شناختِ آنات و بار عاطفي و سرشاري تجربه در زندگي و كشفِ حالات شهودي و گم يك شاعر، يا هر هنرمند بلند آوازه ، بخصوص آنجا كه درگير موقعيت مي شود؛ بازدهي و رفلكس آن چيز ديگري است،كه تاريخ ادبيات ملتي را با آن مي شود بدنه سازي كرد. اگر نه آثار وي ، هميشه در دسترس و تأويل پذير است.
باري ، هيچكس از توي شكم مادرش نمي تواند روزنامه بخواند بخصوص پاورقي آن را نصرت رحماني با عنوان “مردي كه در غبار گم شد ”در “ اميدايران ” سال هاي 36 و چه ، بنويسد!- :

“ آخرين عابر اين كوچه منم، سايه ام له شده زير پايم…”و يا در نفس تنگيِ سياسيِ آن سال ها،“پياله اي دوره گردانه ،از سقاخانه نبش خيابان سيد نصرالدين بگيرد و بخواند :
“ قفل يعني كه كليد
قفل يعني كه كليدي هم هست ”
نصرت زماني حرف اول را در شعر معاصر ايران مي زد ؛ افسوس كه از نردبام زبان افتاد .
شاملو را يكي دو بار در“خوشه” و دو سه باري در“كتاب جمعه”ديدم: ترجمه اي دستم داد و گفت:“ ببين مشكل نداشته باشه !” بعد از انقلاب بود و موضوع داستان، به يك كشيش مربوط مي شد!
در شماره 29، نمايشي تك پرده از من زده بود وحالا كار مفصل تري برده بودم پيشش . اين بار خيلي به نظر تكيده اما با آن موهاي نقره اي،همچنان دوست داشتني مي آمدودغدغه تعطيلي كار راداشت.
يادداشت هاي زيبا ومستدلي از زنده ياد “محمد مختاري” سرمقاله ي شماره پيشين كتاب جمعه بود. وقتي خبر قتل محمد مختاري را شنيدم؛ توي دلم گفتم: “ با آن ريسكي كه او مي كرد! ”
و اما ديگر شاملو را نديدم. خبرش را اگر چه از“آدينه” و بيانيه ي پروفسور جراح كه افتخار عمل شاملو را در آمريكا از آن خود كرده بود ؛ و پاي بريده و چكامه اش داشتم .
از فاصله ي تعطيلي كتاب جمعه تا مراسم تشييع پيلواره تني در آفتاب نيمروز مقابل بيمارستان مهر ، آنچه مي ديدم ، يك جمعيت يا گروه سمپات نبود ؛ بلكه ملتي شعر خوان و چكمه كوب و خچسته آوا ، به تشييع پيكر
“شيرآهنكوه مردي ” آمده بود با گلهايي به قرمزي تاج خروس ، دست به دست مردان و كوكبي هاي سفيد چسبان ، به گوش دختراني كه آوازشان در كنار پرچين ، به استقبال مرداني تنديس – سوار مي آمد:
“ كنار پرچين سوخته / دختر / خاموش ايستاده
و دامن نازكش در باد / تكان مي خورد.
خدايا خدايا / دختران نبايد خاموش بمانند
هنگامي كه مردان / نوميد و خسته
پير مي شوند.
تهران يكم مهر 79

 

 

پايان

   

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
بابک

سلام زيبا بود و دوست داشتنی.... راستی همشهری به من هم سر بزنی خوشحال می شوم. به اميد ديدار

مانيا

و شاملوی بزرگ زنده است....

آريا

سلام دوست من با داستان (گورستانی برای جوجه های مرده) به روزم و منتظر نظرت. ممنون