در تنهايي‌ِ پشه‌بند!

چند خط از بخش‌ بيست و سوم کتاب رمان سينما 

بازي‌ با زمان‌، يك‌ جايي‌ بايد تمام‌ مي‌شد و من‌ از شبي‌ مي‌گفتم‌ كه‌مهسا را جاي‌ زنم‌ گرفتم‌، با دو بافه‌ي‌ سياه‌ِ مو و عطري‌ از بهارريخته‌هاي‌ نارنج‌، گردِ سپيدي‌ِ شانه‌ و سينه‌ي‌ او. مهتاب‌ مثل‌ يك‌شغال‌ زرد، يله‌ در باغ‌ و علف‌ و ماه‌ مثل‌ جوجه‌تيغي‌، درحال‌ِ فرار ازميان‌ِ بته‌زارِ ابر بود. جايي‌ تشت‌ مي‌زدند، پشت‌ خانه‌مان‌ كه‌ با يكي‌ دوپيچ‌ در كوچه‌ي‌ بالايي‌، به‌ همين‌ نقطه‌ مي‌رسيد. حنابندان‌ِ زنم‌ بود.گفته‌ بودند خودم‌ نبايد باشم‌. چون‌ مجلس‌ مال‌ خانم‌ها بود. گفتم‌: «امايكي‌ از خانم‌ها، مال‌ منه‌!»
 مادر به‌ مهسا چشمك‌ زد. مهسا گفت‌: «آتيشت‌ اين‌ قدر تنده‌؟خوبه‌ كه‌ ما رو زيرِ پرِت‌ داري‌!»
 بي‌اعتنا و به‌ قهر، پيش‌ پاي‌ مادر پا شد كه‌ برود. با صدايي‌ كه‌ مثل‌ِيخ‌ بود: «خجالت‌ بكش‌!»
 و رفت‌، با چراغ‌ سبزي‌ كه‌ به‌ مادر زد: «حواست‌ به‌ من‌ نباشه‌، همچي‌ بي‌صاحب‌ هم‌ نيستم‌!»
 اما او كه‌ خيلي‌ وقت‌ بود بريده‌ بود. خيالم‌ غير از اين‌ نبود. هر چندخام‌، بايد از او دل‌ مي‌كندم‌. بعدش‌ صدايي‌ نبود جز خِش‌ خِش‌ِ برگ‌هادر باد و جيرجيرك‌ كه‌ انگار با سوت‌ سوتكش‌، نقش‌ِ پاسبان‌ شب‌ رابازي‌ مي‌كرد! مادر هم‌ رفته‌ بود.
در تنهايي‌ِ پشه‌بند، با مهتابي‌ ريخته‌ در خاموشي‌ِ تنبي‌، راه‌هاي‌نرفته‌ را با خيال‌ مي‌رفتم‌.

/ 2 نظر / 5 بازدید
مانیا

و زمان...زمان بی تکلف ناشاد مرا از تو می گیرد و به هیچم می رساند