خرسه‌ي‌ بوني‌، خرسه‌ي‌ بوني‌!

چند خط از بخش‌ هشتم کتاب رمان سينما


ترسيده‌ نگاهش‌ مي‌كنم‌: «عرضه‌ داشته‌ باش‌. برايت‌ شامي‌مي‌گذارم‌ با نان‌. يكبار كه‌ دستتو با خرس‌ توي‌ يه‌ كاسه‌ كني‌، جگر پيدامي‌كني‌، ديگه‌ توسري‌خور نمي‌شي‌!»
 خرس‌ مقابل‌ درِ چوبي‌ِ خانه‌ مي‌ايستد. مادر صداشان‌ مي‌كند بيايندتو. در، از تو و تمام‌لنگه‌ باز مي‌شود. آن‌ها مي‌ريزند توي‌ خانه‌. از زن‌ وبچه‌ و بيكاره‌، زير درخت‌ چنار و كنارِ چاه‌ِ عميق‌، به‌ دورِ خرس‌ حلقه‌مي‌زنند. مادر با بشقابي‌ غذا، دست‌ مرا گرفته‌، به‌ خرس‌بان‌ نزديك‌مي‌شود. با ترس‌ جلو مي‌روم‌. انيس‌خانم‌ با سفيدي‌ شانه‌ها، درپوششي‌ از روسري‌ ريشه‌دارِ ابريشم‌، از بالا نگاه‌ مي‌كند. صداي‌ بم‌ِخرس‌بان‌، زهره‌ مي‌تركاند. آخرِ كلماتش‌ را با حزن‌ و ناله‌ مي‌كشد:
خرسه‌ي‌ بوني‌، خرسه‌ي‌ بوني‌
خرسه‌ي‌ بيا به‌ مهموني‌!
اگه‌ مي‌خواي‌ بلمبوني‌
بايد كمي‌ بجمبوني‌!
عروس‌ بردن‌ به‌ سلموني‌

امشب‌ اونو مي‌دزدوني‌!
با اين‌ همه‌ پهلووني‌
گداي‌ِ يه‌ لقمه‌ نوني‌
 و بعد، با دورِ آهسته‌تري‌، بم‌ و ترسناك‌، كلمات‌ را مي‌كشد:
آينه‌ رو بالا كن‌!
خودت‌ رو تماشا كن‌!
تنبانت‌ رو بكش‌ پايين‌
روي‌ ماهت‌ رو ببين‌!
از درخت‌ بالا برو
رو زمين‌، دولا برو
بشين‌، پاشو، يالا!
ها، ماشاءاله‌
بچه‌ي‌ بي‌ادب‌ رو پيدا كن‌!
 بچه‌ها از ترس‌ كنار مي‌كشند. مادر چيزي‌ در گوش‌ِ خرس‌بان‌مي‌گويد و بشقاب‌ را دستش‌ مي‌دهد. جيغ‌ مي‌كشم‌. بايد در بروم‌. مادرنگه‌ام‌ مي‌دارد. مرد كولي‌، زنگوله‌ي‌ برنجي‌ را مي‌تكاند. سكوتي‌ترسناك‌ در مف‌ِ دماغ‌ بچه‌ها كه‌ بالا مي‌كشندش‌، شكسته‌ مي‌شود:«بچه‌جان‌ نترس‌! چاق‌ مي‌شي‌، گنده‌ مي‌شي‌! پهلوون‌ پهلوونا، هيچكي‌حريفت‌ نخواهد شد. بزن‌ يه‌ لقمه‌ با خرس‌ِ كله‌گنده‌! ببين‌ چي‌مي‌شي‌.»
 بشقاب‌ را جلوي‌ خرس‌ گرفته‌، لقمه‌اي‌ از آن‌ به‌ دهان‌ خرس‌ ولقمه‌اي‌ به‌ دهان‌ِ خود مي‌گذارد. مادر، مرا به‌ طرف‌ِ خرس‌ هول‌مي‌دهد. جيغ‌ بلندي‌ مي‌كشم‌. خرس‌بان‌ با عجله‌ لقمه‌ي‌ ديگري‌مي‌گيرد، آن‌ را به‌ دهان‌ِ خرس‌ ماليده‌ و تكه‌اي‌ از آن‌ را به‌زور توي‌ دهانم‌مي‌گذارد. به‌ تندي‌ و از ترس‌، از بدنه‌ي‌ درخت‌ گردو بالا رفته‌، لاي‌شاخ‌ و برگ‌ آن‌ قايم‌ مي‌شوم‌!
 «به‌ به‌، چه‌ شجاعتي‌. نگفتم‌ پهلوون‌ مي‌شه‌!»
 انيس‌ خانم‌ مي‌خندد: «احترام‌سادات‌، چشمت‌ روشن‌! ديدي‌،نگفتم‌؟»
 «راستي‌ هم‌ كه‌. باورم‌ نمي‌شه‌. دارم‌ شاخ‌ در مي‌آرم‌. سابقه‌ نداره‌.اين‌ فقط‌ از روي‌ كول‌ِ پدرش‌ مي‌تونست‌ بالا بره‌! نكنه‌ از ترس‌، مثل‌ گربه‌رفته‌ اون‌ بالا؟»
 «ترسش‌ ريخت‌. خيالت‌ جمع‌ باشه‌!»
 مادر، با روي‌ خوش‌ دست‌ توي‌ سينه‌بندش‌ مي‌كند، سكه‌اي‌ درآورده‌ به‌ خرس‌بان‌ مي‌دهد. خانه‌ از آن‌ همه‌ آدم‌ و همهمه‌، خالي‌مي‌شود!

/ 2 نظر / 7 بازدید
fatemi

دست می کند تا ریالی به خرسبات بدهد جمله بسیار شگفتی بود

fatemi

دست میکند تا ریالی به خرسبان بدهد بسیار شگفتی بود