كالسكه‌ي سياه‌...

چند خط از بخش‌ يازدهم کتاب رمان سينما

سنجاقك‌ِ سياه‌، با كله‌ي‌توپي‌ و بال‌هاي‌ ژلاتيني‌ و حلقه‌هاي‌ سفيدِ روي‌ سينه‌ و دم‌، تو را به‌كنار درشكه‌اي‌ مي‌برد كه‌ چادر سايبانش‌ افتاده‌ و پره‌ي‌ چرخ‌هايش‌ به‌قرمزي‌ مي‌زند، با دو فانوس‌ شيشه‌اي‌ كه‌ كلاهكش‌ آهني‌ و سياه‌ است‌!

آق‌سالار را از تالار و پله‌ها پايين‌ مي‌آورند و به‌ كمك‌ ما سوارِ درشكه‌ مي‌شود. او نمي‌داند كه‌ اين‌ حمام‌ِ آخرش‌ است‌. هفت‌ روزبعد، اين‌ وسيله‌، بدل‌ به‌ كالسكه‌ي‌ نعش‌كش‌ خواهد شد و لويي‌ هم‌فرصتي‌ براي‌ جيب‌زني‌هاي‌ بعدي‌اش‌ نخواهد داشت‌!

/ 0 نظر / 4 بازدید