و هرجور رابطه‌ ممنوع‌!

چند خط از بخش‌ بيستم کتاب رمان سينما

 گفتم‌: «حتي‌ كمي‌ هول‌ داشتي‌ من‌ جات‌ بذارم‌. ازم‌ پرسيدي‌: كسي‌توي‌ زندگيت‌ هست‌ يا نه‌؟ كه‌ گفتم‌: نه‌. گفتي‌: پس‌ مهسا چي‌؟ گفتم‌:اون‌ يه‌ خاطره‌ست‌. گفتي‌: «شنيدم‌ از اين‌ خاطره‌ها زياد داري‌!»
 گفتم‌: «پشت‌ سر گذاشتم‌.»
 گفتي‌: «زنت‌ چي‌؟»
 گفتم‌: «اون‌ كه‌ سالهاست‌....»
 گفت‌: «باشه‌، ديگه‌ نگو. دوست‌ ندارم‌ لحظه‌هامون‌ رو با حرف‌ زدن‌از اون‌ پر كنيم‌.»
 مهسا وقـت‌ دكترش‌ را به‌ يادم‌ آورد، گفـت‌: «دوست‌ داري‌ وقتم‌ روبدم‌ بهت‌؟ يارو روانپزشكه‌، مثل‌ خودت‌ ديوونـه‌ست‌! وقتي‌ بهش‌گفتم‌ boy friend دارم‌، گفت‌: با خودت‌ دچار مشكل‌ مي‌شي‌. يه‌ جورتعارض‌. فينالش‌ كن‌! چون‌ بالانْسِت‌ به‌ هم‌ مي‌خوره‌. حتي‌ گفت‌: «و هرجور رابطه‌ ممنوع‌!»

/ 0 نظر / 6 بازدید