و بوسيدمش‌(2)

چند خط از بخش‌ سی و دوم کتاب رمان سينما 

و بوسيدمش‌. بچه‌ها به‌ افتخار اين‌ لحظه‌ جشن‌ گرفتند و دخترم‌ نذرِامام‌زاده‌ طاهر چيزي‌ از ينگه‌ دنيا فرستاد. به‌ مهسا كه‌ خواسته‌ بودچادرِ عاريه‌ سر كند، گفتم‌: «نه‌، ممكنه‌ دوباره‌ قاطي‌ كنم‌.»
مهسا گفت‌: «اما بي‌ چادر راهم‌ نمي‌دن‌!»
چادر عاريه‌ گرفت‌، سرش‌ كرد و شكل‌ زنم‌ شد!
پرسيد: «براي‌ كبوترها چي‌، مي‌تونم‌ دونه‌ بريزم‌؟»
گفتم‌: «البته‌ عزيزم‌.»

/ 1 نظر / 7 بازدید
آتوسا

ميدوني .. بوسه هاي تو اين كتابا خيلي با بوسه هاي اين فيلم خارجيا فرق دارن ... اصلا يه بوي ديگه ان ..