اگه‌ لويي‌ بمانه‌، چرا كه‌ نه‌!

چند خط از بخش‌ يازدهم کتاب رمان سينما 

با آن‌ كه‌ چادرِ سايبان‌ِ درشكه‌ پايين‌ بود، نسيم‌ سرد مهرگان‌ كارِخودش‌ راكرد و آق‌سالار پس‌ از رسيدن‌ به‌ خانه‌ و سيري‌ در عالم‌هپروت‌، چانه‌اي‌ تكاند و دست‌ و پايي‌ زد و خاموش‌ شد!
زن‌ صاحبخانه‌، آرام‌ همه‌ را خبر كرد. مادر به‌ موقع‌ خودش‌ را رساندو آب‌ تربت‌ توي‌ حلق‌ِ مُرده‌ ريخت‌ و دست‌ و پايي‌ صاف‌ كرد، چانه‌اي‌بست‌ و پول‌ روي‌ پلك‌ِ چشم‌ِ مُرده‌ گذاشت‌!
 شب‌، اتاقي‌ خلوت‌ كردند و ترمه‌اي‌ پهن‌، كاسه‌ آبي‌ و قرآني‌ و شمع‌بالاي‌ سر مُرده‌ گذاشتند. زن‌ صاحب‌ خانه‌ تنها بود و مَردش‌ درماموريت‌. او مي‌ترسيد و اين‌ را به‌ مادر گفت‌. تكليف‌ روشن‌ بود، مُرده‌نبايد تنها مي‌ماند.
 مادر گفت‌: «خودم‌ مي‌ترسم‌، چه‌ برسه‌ به‌ پسرم‌!»
 زن‌ صاحب‌خانه‌ با گريه‌ گفت‌: «حمام‌ِ آخرش‌ بود!»
 مادر گفت‌: «حمام‌ِ آخرش‌ مانده‌. غسال‌ پس‌ چه‌ كاره‌ است‌؟»
 و از من‌ پرسيد: «مي‌توني‌ بالاي‌ سر مُرده‌ بماني‌؟»
 گفتم‌: «اگه‌ لويي‌ بمانه‌، چرا كه‌ نه‌!»

/ 2 نظر / 5 بازدید
m

مهسابه کجای دلم سرک می کشی؟بذارهر چه گریه دارم توی عروسی زنم بکنم :بسیار عا لی توجیشده

م م

بسیارعلی