آناليز (شعر)


ميرزا و گوزن


ميرزا، ميرزا! هنگامه اي به پا كرده اي و خود نمي داني!


(از ديالوگِ چوپان در نمايشنامه ي دو اپيزوديِ ”گوسفند دوخان” و
”درختِ غار”، اثر:محمود طياري)

 

اگر شيفتگانِ هنر، به خالقانِ آثار هنري - نه بدل كار -
ميدان بدهند، جهان زيبا تر از آنچه هست، خواهد شد. اين زيبايي، در پوششِ طبيعت، با
كوه و جنگل و دريا، ملموس تر است. شيخِ اجل بر زرين برگِ شعرش، درخت را تمثيلِ
معرفت گرفته و با مثالِ هوشياري ما، هر برگ آن را نشانه ي ”معرفتِ كردگار” دانسته.
رحمت براو باد، كه ذائقه ي ما را، هر بار كه مي خوانيمش، شيرين مي كند:

برگ درختانِ سبز، در نظرِ هوشيار - هر ورقش دفتري است، معرفتِ كردگار. پس ميداني
فراخ بايد، تا اسطوره انسان، در جايگاه خود باشد، چندان كه آذرخشي در زبان شعر، ‌بر
او بزند و نسل جوان را، در اعجاب و بي حجاب، به تماشاي تنديسِ او فرا بخواند. آنك
برفرازِ تاريخ و در اعماقِ جنگل، تنديسِ ميرزا، برپاست. پس روحِ كلمه را بايد بر او
دميد و خورشيدِ زبان را بر او تاباند:

جنگل،

بي تو گمنام است و –

پرنده را، آوازه اي نيست.

درخت بايد ايستادن را از تو بياموزد

 ميرزا! ميرزا!

( فرايند كلمه با زيرساخت معنا در چالشي آشكار است، اما معنا بر كلمه، پيشي مي گيرد.
شأنِ انسان، اسطوره ي ميرزا، اجلِ بر كراماتِ شيخ ما است! -: جنگل از تو هويت مي
گيرد، پرنده بي تو نمي خواند، آواز ش شُهره نيست، راه به جايي نمي برد. ميرزا!
اسطوره ي پا برجا، چه درسي در ايستادگي به درخت داده اي! -:

( سبز برخاستن، شكوفه آوردن، درخت شدن، به پيوند و قلمه، رُستن. بالامرتبه بودن،
تبر خوردن، شكستن را ) اين همه را، آيا تو به درخت نياموخته اي، ميرزا؟ ميرزا؟ ) -:


زمستان، تكرارِ برف است و

برف،

تكرارِ سرخِ شرم

آنك برقتلگاهِ تو،

طوفان، چه غمگنانه نشسته ست!

و ننگ بر سنگ، ننگ بر سرما، چه خجل و شرم زده است، آن زمستانِ قهار، كه رخساره ي
سفيد برفي اش، از خون تو در نهضتِ جنگل، سرخي گرفته است و حالا چه رو سياه، در
پايان و بر قتلگاه تو، زانوي غم بغل زده، بي ردِ پايي از خود، بر كُشته ي خود، سوگ
مرثيه مي سرايد.

كيستي؟

پاتاوه پوشِ پير

با گيسوانِ جنگليِ انبوه

اين سان كه تو، به مسلخِ تاريخ مي روي

لبهاي ما را، بر گلوگاهِ تو،‌ بوسه اي دوباره بايد!

ميرزا! شير مردِجنگل، كه چرمِ گاوميش به پا داري و ساق هاي نيرو مندت را، در ” پشم
تابِ” گوسفند پيچيده اي، گيسوانت در انبوهي، هويت جنگل را، در تمشك و جوانه، باز
تابانده، چه قدر با نامت بازي شده و تاريخِ قزاق ها، چقدر خود را در تو جعل كرده،
چه سري از تو بريده شده، چه خيزراني بر لبان تو زده شده؟ آيا تاريخ بر گلوگاهِ تو
بار ديگر بوسه خواهد زد؟

/ 1 نظر / 8 بازدید
م.یاور

سلام وبلاگتان را خواندم وباز هم خواهم آمد به وبلاگ من هم سری بزنید خوشحال می شوم به تبادل لینک با من موافقت کنید منتظر شما هستم