بوي‌ِ شكار نشده‌ي‌ِ تن‌ِ مهسا!

چند خط از بخش‌ هفدهم کتاب رمان سينما  

 گفت‌: «مي‌گيرم‌، اما به‌ يه‌ شرط‌. پيش‌ خودت‌ مي‌ذارم‌.»
 و حالا اين‌ كمد، پر از بوي‌ تن‌ِ اوست‌. آيا جرأت‌ مي‌كنم‌ بازش‌ كنم‌؟
 چه‌ بُغضي‌ راه‌ِ گلويم‌ را بسته‌: «مامان‌، تو رو خدا؟»
 «واي‌ گنده‌بك‌، كشتي‌ منو، دستت‌ اين‌ ورا چه‌ كار مي‌كنه‌؟»
 اين‌ دغدغه‌ها با صداي‌ مادر مي‌آميخت‌. با بي‌تابي‌هاي‌ من‌، دوپولك‌ِ نقره‌، از شكاف‌ پيراهنش‌ مي‌افتاد.
 «ديگه‌ خبري‌ نيست‌ها!»
 «باشه‌ مادر، به‌ روي‌ چشم‌!»
 لويي‌، پشت‌ِ درخت‌ِ چنار بود، هواي‌ مرا داشت‌. با سه‌ سوت‌علامت‌ داد، يعني‌ كه‌: «دوچرخه‌ات‌ حاضره‌!»
 وقتي‌ روي‌ مادر را مي‌بوسيدم‌، بوي‌ِ شكار نشده‌ي‌ِ تن‌ِ مهسا رامي‌داد. بيست‌ دقيقه‌ زماني‌ دراز بود، مي‌شد ركاب‌ زد و راه‌ زيادي‌رفت‌. مي‌شد بر ترك‌ِ آن‌ بنشيني‌ و بي‌دست‌، ركاب‌ بزني‌! يا دوچرخه‌را به‌ پشت‌ِ حياط‌ِ خانه‌ ببري‌ و عرق‌ِ خودت‌ را با كمك‌، به‌ دست‌ به‌فرمان‌ شدن‌ِ مهسا در بياوري‌! روي‌ موج‌ِ نگاه‌، شكنندگي‌ِ حالت‌ ولبخندِ بي‌صدا، و گوش‌هاي‌ صدفي‌ِ كوچكي‌ كه‌، گُم‌گُمه‌ي‌ من‌ در دودالان‌ِ پر پيچ‌ِ آن‌ گم‌ مي‌شد، ته‌ دلت‌ را خالي‌ كني‌.

/ 0 نظر / 6 بازدید