عشق‌، يه‌ جور خالكوبي‌ گوشه‌ي‌ دله‌!

چند خط از بخش‌ بيستم کتاب رمان سينما

چيزهايي‌ بود كه‌ مهسا از من‌ مي‌شنيد اما اسب‌ِ آهني‌اش‌ رام‌ِ اونمي‌شد! اين‌ دست‌ و پا زدن‌، توي‌ يادها و درشت‌نمايي‌ِ لحظه‌ها، مثل‌ديدن‌ِ خودم‌ توي‌ ويتريني‌ بود كه‌ حالا كنارش‌ ايستاده‌ام‌. به‌ مهسا گفتم‌:«عشق‌، يه‌ جور خالكوبي‌ گوشه‌ي‌ دله‌!»
 مهسا گفت‌: «عشق‌ نه‌، بگو رابطه‌!»
 گفتم‌: «خداي‌ من‌، تو به‌ چيزي‌ كه‌ بين‌ ماست‌، مي‌گي‌ رابطه‌؟»
 مهسا گفت‌: «شايد تو دلت‌ بخواد از اين‌ هم‌ پيش‌تر بري‌، اما من‌جواب‌ِ بعضي‌ها رو بايد بدم‌. من‌ كه‌ مانكن‌ِ توي‌ ويترين‌ نيستم‌ پشتم‌ به‌جايي‌ نباشه‌ و تو بتوني‌ روي‌ من‌ شرط‌بندي‌ كني‌، سرِ يه‌ استريپ‌ِكامل‌!»
 بعد به‌ پيتزاش‌ گاز زد، كه‌ روژي‌ شد. گفت‌: «بخور!»
 گفتم‌: «ترجيح‌ مي‌دم‌ نگاهت‌ كنم‌. تو خيال‌ داري‌ يه‌ بار ديگه‌ منو جابذاري‌!»
 گفت‌: «اشكم‌ رو در نيار! بارِ اولش‌ كي‌ بود؟ وقت‌ِ دكتر دارم‌. ديرم‌مي‌شه‌!»
 گفتم‌: «تو كه‌ سيم‌هات‌ به‌ اندازه‌ي‌ من‌ قاطي‌ نيس‌!»
 گفت‌: «بخور، زيادمه‌!»
 گفتم‌: «مي‌توني‌ بذاري‌ تو كيفت‌!»
 گفت‌: «آره‌، بد نگفتي‌. مي‌برم‌ براي‌ گربه‌ام‌.»
 ساك‌ كيفي‌ را با آرم‌ 2000 با كفش‌ نوي‌ِ تُرك‌، دست‌ گرفت‌، ازكافي‌شاپ‌ زديم‌ بيرون‌.
 حالا تنهايي‌ام‌ بوي‌ تن‌ِ مهسا را داشت‌ به‌ خودش‌ مي‌گرفت‌. گفت‌:«با اين‌ كه‌ برام‌ مشكله‌، ممكنه‌ نتونم‌ ببينمت‌. اما اين‌ به‌ آن‌ معني‌ نيس‌كه‌ بتونم‌ فراموشت‌ كنم‌.»

/ 1 نظر / 5 بازدید
!!~webloge open~~!!

همه اتفاقات اطراف ما محتاج هدفند و اهداف دوگونه اند يا با هدف خلقت يكي ميشوند يا مغلوب رود خروشان زندگي مي شوند.