با شنيدن‌ِ هر چيز، فقط‌ داناتر مي‌شم‌!

چند خط از بخش‌ چهاردم کتاب رمان سينما 

مكثي‌ كرد و گفت‌: «حق‌ با تويه‌، آقاي‌ مؤلف‌!»
 گفتم‌: «اين‌ مؤلف‌ هم‌ يه‌ روزي‌ مي‌ميره‌. اما مرگ‌ رو نبايد جلوانداخت‌. حرف‌ رو بالاخره‌ يكي‌ بايد بزنه‌!»
 گفت‌: «ريشه‌ي‌ مؤلف‌ در چيه‌؟ علف‌ نيست‌؟»
 گفتم‌: «قاطي‌ كردي‌!»
 و خواستم‌ بلند شم‌. گفت‌: «من‌ هم‌ مؤلفم‌، ببين‌ چه‌ جوري‌ لُف‌ لُف‌دارم‌ مي‌خورم‌؟»
 و چند پر سبزي‌ برداشت‌ و به‌ دهنش‌ گذاشت‌!
 گفتم‌: «از خودت‌ مايه‌ گذاشتي‌. اين‌ شد يه‌ چيزي‌!»
 گفت‌: «من‌ قاعدتاً از پياز نبايد خوشم‌ بياد، اما هنوز مي‌خورمش‌!»
 گفتم‌: «حرفت‌ رو بزن‌!»
 گفت‌: «براي‌ شنيدنش‌ نبايد عجله‌ كني‌، چون‌ ممكنه‌ تُرش‌ كني‌.»
 گفتم‌: «بعد از هرچه‌ كه‌ ترش‌ كنيم‌، يه‌ استكان‌ درست‌مان‌ مي‌كنه‌!»
 گفت‌: «خيلي‌ وقته‌ با هم‌ رفيقيم‌، اما يه‌ چيز رو هميشه‌ ازت‌ قايم‌كردم‌ و اذيتم‌ مي‌كنه‌. مي‌خوام‌ امشب‌ بريزمش‌ بيرون‌.»
 گفتم‌: «با شنيدن‌ِ هر چيز، فقط‌ داناتر مي‌شم‌!»
 گفت‌: «يعني‌ ناراحت‌ نمي‌شي‌؟»
 گفتم‌: «نه‌.»
 گفت‌: «پس‌ وقتي‌ از پدرم‌ حرف‌ مي‌زدم‌؟»
 گفتم‌: «ناراحتيم‌ براي‌ تو بود.»
 گفت‌: «ديگه‌ چيزي‌ نگو. مي‌ترسم‌ نتونم‌ اين‌ ماجرا رو برات‌ تعريف‌كنم‌. البته‌ اگه‌ ترش‌ كني‌ ازحالا گفته‌ باشم‌ مي‌زنم‌ زيرش‌!»
 گفتم‌: «بالا بيار!»
 و خنديديم‌. گفت‌: «ماجراي‌ِ اون‌ آدم‌ جني‌يه‌، يادته‌؟ توي‌ خانه‌آق‌سالار، خانم‌ مجد اينا؟»
 يك‌ تقويم‌ خيالي‌ برايم‌ ورق‌ خورد، رسيد به‌ ماشين‌ متوفيات‌ وجنازه‌ي‌ عمه‌خانم‌ زير درخت‌ چنار. پرسيد: «به‌ چي‌ نگاه‌ مي‌كني‌؟»
 گفتم‌: «هيچي‌»
 و نگاهم‌ را تا زير چترِ درخت‌ چنار بردم‌. گربه‌ي‌ سفيد ملوسي‌،چُمبك‌ زده‌ در حال‌ خوردن‌ِ تكه‌ شيشليكي‌ بود كه‌ از دستم‌ به‌ زير ميزافتاده‌ بود.

/ 1 نظر / 5 بازدید
آتوسا

هميشه همينه ها ... کللی ترش ميکنی . بعدش يه استکان درست ميکنه ..