اما دستم‌ به‌ جايي‌ نيست‌!

چند خط از بخش‌ بيست وسوم کتاب رمان سينما

به‌ مهسا گفتم‌: «اين‌ يه‌ اتفاق‌ بود و افتاد. ما بايد از هم‌ فاصله‌بگيريم‌. شايد واسه‌ي‌ تو هم‌ بد نباشه‌. سن‌ و سال‌ من‌ بِهت‌ نمي‌خوره‌.بچه‌هات‌ به‌ آدم‌ با تجربه‌تري‌ نياز دارن‌. اگه‌ شد پدرشون‌، نشد، يه‌ آدم‌كه‌ تو رو بفهمه‌، سنگيني‌ بچه‌ها رو، به‌ لحاظ‌ِ مالي‌، بتونه‌ تحمل‌ كنه‌.اونا بايد زندگي‌ كنن‌، هزينه‌ شون‌ چي‌ مي‌شه‌؟»
 مهسا به‌هم‌ خورد. مدتي‌ ساكت‌ بود. سايه‌هامان‌ روي‌ ديواره‌ي‌پشه‌بند، به‌ دو هيولاي‌ خفته‌ مي‌رفت‌. مهسا گفت‌: «خودم‌ هم‌ فكرش‌رو كردم‌. اما دستم‌ به‌ جايي‌ نيست‌.»

/ 0 نظر / 5 بازدید