تفويض‌ِ هستي‌

چند خط از بخش‌ هجدهم کتاب رمان سينما 

آن‌ ديوارِ آجري‌، اگرچه‌ مثل‌ِ دندان‌هاي‌ پدر، نخ‌نما شده‌است‌ و آن‌علف‌هاي‌ سبز با ريشه‌ و شيره‌اي‌ كه‌ از خاك‌ گرفته‌، شايد به‌ درآمده‌ ازكاسه‌ي‌ سر اوست‌، اما ميراث‌ِ او ناميرا و قدمتي‌ غبارنيالوده‌ دارد. او كه‌مرا پاسدارِ اين‌ قدمت‌ دانسته‌، با تفويض‌ِ هستي‌، حضورِ آفتابي‌اش‌ رابه‌ من‌ نمايانده‌، گريه‌هاي‌ جامدش‌ را  چونان‌ تگرگ‌ به‌ سنگ‌ِ اندوه‌شكسته‌ و آسمان‌ را از هر كجا كه‌ بخواهي‌، با چشم‌هاي‌ من‌، آبي‌ ديده‌است‌. او نيز مثل‌ من‌، دامنه‌اي‌ مي‌جسته‌ و در تراكم‌ِ پاي‌پوش‌ِ ابرهاي‌آسمان‌ بردوش‌، اسب‌ِ غرورش‌ از سنگلاخ‌ها به‌ زير افتاده‌ اماهم‌شانه‌ي‌ كوه‌، آن‌ را بالا گرفته‌ است‌.

/ 0 نظر / 5 بازدید