جاي‌ توت‌،عقلت‌ رو خوردي‌؟

چند خط از بخش‌ بيست و ششم کتاب رمان سينما 

با ديدن‌ من‌ گفت‌: «بچه‌ها اون‌ پايينن‌. تمام‌ شب‌ باهاشون‌بازي‌ و نازشون‌ مي‌كردم‌. الان‌ هم‌ نمي‌ذاشتن‌ بيام‌ بالا. مي‌گفتن‌ مامان‌نرو! گفتم‌ مگه‌ دست‌ِ منه‌، مي‌برنم‌ توت‌ بچينم‌!»
 دلم‌ ريخت‌، با ترسي‌ پنهان‌ گفتم‌: «ديوونه‌ شدي‌، جاي‌ توت‌،عقلت‌ رو خوردي‌؟ يعني‌ چي‌ كه‌ بچه‌ها پايينن‌؟ مگه‌ خودت‌نفرستادي‌شون‌ پيش‌ِ مامان‌ بزرگشون‌ براي‌ هواخوري‌؟ چه‌ مي‌دونم‌شايد اونا بهانه‌ بودن‌ و خودت‌ مي‌خواستي‌ هوا بخوري‌!»
 با چيزهايي‌ كه‌ مهسا مي‌گفت‌، دانستن‌ اين‌ كه‌ او ديوانه‌ شده‌ يا نه‌،مشكلي‌ را حل‌ نمي‌كرد. فقط‌ تا بُن‌ِ دندان‌ احساس‌ خطر كردم‌ براي‌جانش‌، كه‌ اهميت‌ آن‌ كمتر از روانش‌ نبود. با اين‌ همه‌، حضور بچه‌ها رابرايش‌ كم‌رنگ‌ كردم‌. پذيرفت‌ آنها پيش‌ مامان‌بزرگ‌، در آن‌ شهرك‌ِساحلي‌ هستند و ناز و بازي‌ با آنها، خيالي‌ بيش‌ نبوده‌ است‌!

/ 0 نظر / 3 بازدید