اما مادرم‌ راست‌ نمي‌گفت‌!

چند خط از بخش‌ بيست و يکم کتاب رمان سينما 

انيس‌ خانم‌ به‌ مادر مهسا گير داد: «از دوستت‌ هما چه‌ خبر؟»
«بي‌خبر هم‌ نيستم‌. به‌ صيغه‌ي‌ يه‌ كبابي‌ رفت‌.»
«از اون‌ تره‌ و ريحون‌، نون‌ سنگك‌ وكباب‌ به‌ خانه‌ آوردنش‌ مي‌شدحدس‌ زد آخرش‌ چي‌ مي‌شه‌!»
«زن‌ِ صيغه‌، آخر و عاقبت‌ نداره‌!»
«مرده‌، روز اصلن‌ پيداش‌ نيس‌!»
خانم‌ مجد، با تيزي‌ِ ناخن‌ِ برگ‌ِ كوكبي‌اش‌، نيشگوني‌ ازم‌ گرفت‌ و درِگوشم‌ گفت‌: «بزرگ‌ كه‌ شدي‌، روز هر جا خواستي‌ برو، اما شب‌ با زنت‌باش‌!»
از مردنمايي‌ِ خودم‌ خوشم‌ آمد، مثل‌ وقتي‌ بود كه‌ خانم‌ معلم‌نيشگونم‌ مي‌گرفت‌. گفتم‌: «با پدرم‌ كه‌ قزوين‌ مي‌ريم‌، زن‌عمويم‌ شب‌هاشام‌مون‌رو كه‌ داد، ته‌ِ مهتابي‌، با عمويم‌ مي‌ره‌ زير پشه‌بند، سايه‌اش‌ رووقتي‌ با عمويم‌ پچ‌پچ‌ مي‌كنه‌، مي‌بينم‌!»
زن‌ها خشكشان‌ زد، چون‌ بي‌مقدمه‌ و بلند حرف‌ زدم‌! مادرخنده‌اش‌ را از من‌ دزديد، او هم‌ نيشگوني‌ از پاهاي‌ِ تركه‌اي‌ام‌ گرفت‌،گفت‌: «اي‌ حروم‌زاده‌، بي‌خود نيس‌ دنبال‌ پدرت‌ راه‌ مي‌افتي‌ و درس‌ ومشقت‌ رو ول‌ مي‌كني‌، سالي‌ دوبار مي‌ري‌ قزوين‌ با قطاب‌ و نان‌ برنجي‌برمي‌گردي‌!»
و با گله‌ از خانم‌ مجد، گفت‌: «روي‌ اين‌ رو تو باز كردي‌، با اون‌ سر وكله‌زدن‌هات‌ با هر كه‌!»
«به‌ من‌ چه‌؟ عموش‌ زن‌ْدوسته‌، بعدش‌ هم‌ ببين‌ پسرت‌ قزوين‌ كي‌رو داره‌؟»
«پسرم‌ قابل‌ِ اين‌ حرف‌ها نيس‌!»
اما مادرم‌ راست‌ نمي‌گفت‌! مادر مهسا گفت‌: «خيال‌ مي‌كني‌!»
يك‌ لحظه‌ به‌ مهسا، شك‌ بردم‌!

/ 0 نظر / 6 بازدید