خيال‌ِ عروسي‌ با مرگ‌ داشت‌!

چند خط از بخش‌ هجدهم کتاب رمان سينما 

از زمان‌ِ نيامده‌ چه‌ مي‌شودگفت‌، و ازآن‌ چه‌ بر اِنس‌ و جن‌ رفته‌، با كه‌؟ خانم‌ مجد، گاهي‌ به‌ دهات‌مي‌رفته‌، به‌ سركشي‌ِ يكي‌ دو جريب‌ زميني‌ كه‌ از پدر ارث‌ برده‌. عمه‌خانمش‌ را بيمار، گرفتار و بي‌وارث‌ مي‌بيند. عمه‌ مي‌گويد: «كاش‌دختري‌ داشتم‌ ارث‌ و ميراثم‌ را خرج‌ِ خودم‌ مي‌كرد.»
 خانم‌ مجد به‌ تعارف‌ و ترفند مي‌گويد: «من‌ كه‌ نمردم‌. وكيلت‌مي‌شوم‌. ازت‌ نگهداري‌ مي‌كنم‌. حتي‌ اگه‌ بخواي‌ مي‌برمت‌ شهر پيش‌خودم‌!»
 و بعد وانتي‌ مي‌گيرد، زن‌ را با رختخواب‌ و خرده‌ريز و سندمنگوله‌دار، در يك‌ روزِ باراني‌ به‌ شهر مي‌آورد. يكي‌ دو هفته‌ پذيرايي‌ وبعد، سردفتري‌ به‌ خانه‌ آورده‌، امضاي‌ خرچنگ‌ قورباغه‌اي‌ِ عمه‌ خانم‌را با كرشمه‌اي‌ براي‌ سردفتر، پاي‌ چند جريب‌ زمين‌ِ با قيدِ سند برابراصل‌ است‌ مي‌گذارد! كارها كه‌ رديف‌ شد، از آن‌ همه‌ ايثار كه‌ از پايين‌تنه‌ شروع‌ شده‌ بود، چيزي‌ به‌ عمه‌ خانم‌ نمي‌ماسد و او به‌ دنبال‌ِ عودِبيماري‌، به‌ اتاقك‌ چوبي‌ و به‌ يك‌ زندگي‌ِ سلولي‌ برمي‌گردد.
 عمه‌ خانم‌ سنگين‌ بود، اما به‌ فاصله‌ چند ماه‌، از وزني‌ معادل‌ِگاوميش‌، به‌ شبحي‌ بي‌وزن‌، با زخم‌هايي‌ دهان‌باز، و پس‌ از آن‌، شكم‌ِتركيده‌ و كرم‌گذار بدل‌ مي‌شود، كه‌ هر روز و بي‌گاه‌، چفت‌ِ دري‌ باز وكاسه‌ آبي‌ و چاشت‌. به‌ روايت‌ِ لويي‌، كه‌: خيال‌ِ عروسي‌ با مرگ‌ داشت‌!

/ 0 نظر / 4 بازدید