ما باهم‌ جوربوديم‌!

چند خط از بخش‌ دوازدهم کتاب رمان سينما

مهسا با مژه‌هايش‌ از من‌ كار گرفت‌ و مرا چپه‌ي‌ نگاه‌ِ خودش‌ كرد. آيا عشق‌ يك‌ پرتگاه‌ است‌، با دره‌اي‌ عميق‌ و مه‌آلود؟ يا كجاوه‌اي‌ سرخ‌ كه‌به‌ هزارتوي‌ كمندِ راهزنان‌ گرفتار مي‌آيد: «مشكل‌ بتونم‌ حريف‌ِ اون‌جانور بشم‌، اما تمومش‌ مي‌كنم‌!»
چرا تمام‌ نكرد؟ شايد من‌ كمكش‌ كردم‌. با نرفتنم‌ به‌ تهران‌.
«يكي‌ مي‌آد، سراغ‌ منو مي‌گيره‌، چه‌ باك‌ نگيردم‌! كت‌ چهارخونه‌، موهاش‌ كرنل‌، خيالاتي‌ و چلمن‌!»
«ديوونه‌، چرا نيامدي‌؟ من‌ طلاقم‌ رو هم‌ گرفته‌ بودم‌. ما باهم‌ جوربوديم‌!»
راستي‌، چرا نرفتم‌؟

/ 1 نظر / 4 بازدید
مانیا

چرا نرفتم به خيال مهسايی که با مژه هاش...