همون‌طور كه‌ تو نتونستي‌ من‌ رو بشناسي‌!

چند خط از بخش‌ بيست‌ و سوم‌ کتاب رمان سينما 

گفتم‌: «آه‌، پس‌ خودتي‌!»
 مهساي‌ دوم‌ بود: «همين‌ زبانت‌ منو كُشت‌! اين‌ دختره‌ يعني‌ تو رومي‌فهمه‌؟ زنت‌ رو مي‌گم‌! يه‌ چيز رو مطمئنم‌. دوستت‌ نداره‌ چون‌نمي‌شناسدت‌! همون‌طور كه‌ تو نتونستي‌ من‌ رو بشناسي‌!»
 گفتم‌: «مهسا جون‌، ما انگار حرف‌هامون‌ رو زديم‌. تومشكل‌ داري‌.دو تا بچه‌، فكرش‌ رو بكن‌. چشم‌ به‌ راه‌ تواَن‌.»
 مهسا گفت‌: «اما من‌ چشم‌ براه‌ِ چيزي‌ نيستم‌. اون‌ يه‌ هيولاست‌،دست‌ رويم‌ بلند مي‌كنه‌، ازش‌ بدم‌ مي‌آد....»

/ 0 نظر / 6 بازدید