شعر

شعر

باغ ، بي روي تو ، ارزانيِ زاغ

زاغ ، با سايه ي چشمان تو ، كي بال به بال

پاي انجيرِ سياه

من و اين بخت سفيد؟- :

عطر ليموي و ، لب جوي و ، پريشانيِ بيد

وعده ي ما ، به مثال

كي دهد دست ،

وصال !

mahmood tayari
/ 6 نظر / 7 بازدید
مانيا

وعده ی ما سر خرمن گاه موهای طلات، که به عطر و بوی ش ،دل من را برده، از کندوی لب ت تا حرير بوسه...

عليرضا

درود بر طياری بزرگ... از اينکه وبلاگ را بروز می کنيد؛ بسيار خوشحالم.

ريحانه

عاليييييييييييی به ما هم يه سر بزن

مانيا

پس اشتباه متوجه نشدم که نويسنده يه تغييری کرده.... نويسنده نيست يا جا به جا شده با نويسنده ای بزرگ تر...

مانيا

اگر درست گفته باشم سوژه ی جالبی ميشه،این که حس نویسنده حتا توی دنیای مجازی حتا تو قالب نوشتن هاش هم معلومه ، یعنی برای شناختن و فهم یکی تنها حس کافیه جریان حس کافیه...

عليرضا

آنگاه که نوشتی: ...پسركم/شاپركم/دست هاي گچي معلم را/بخاطر داشته باش/اما گريه مرا، هرگز... نمی دانستم گريه خاموشت را اينگونه بر گوشه خاطراتم حک می کنی!... و اکنون به راستی؛ [باغ ، بي روي تو ، ارزانيِ زاغ...]!