آن‌ صبح‌ِ برفي‌...

چند خط از بخش‌ ششم کتاب رمان سينما

 صداي‌ گربه‌ها، مرا به‌ آن‌ صبح‌ِ برفي‌ برد، هره‌ و حياط‌ پر از برف‌، درخت‌ها قوزكرده‌ و سرمازده‌، چوب‌ِ چاه‌ در خط‌ِ باريك‌ برف‌، مثل‌شلاق‌ بر گُرده‌ي‌ چاه‌ بود.
 پدر چوب‌ِ پارو تكيه‌ي‌ گردن‌، با يك‌ دست‌، برف‌ را تا نزديك‌ چاه‌روبيد. اما آسمان‌، انگار قهرآلود و معلق‌ بود:
 منقلي‌ وارونه‌، وقتي‌ كه‌ به‌ همش‌ مي‌زني‌، با رقص‌ِ پوكه‌هاي‌ خاك‌ِسفيد و خورشيدي‌ پنهان‌، چونان‌ زغالي‌ از گُل‌ِ آتش‌، در برفچال‌ِ ابرِخاكستري‌.
 كنار اتاق‌، انباري‌ِ كوچكي‌ بود كه‌ به‌ آن‌ زغال‌ چاه‌ مي‌گفتيم‌. مادرگفته‌ بود: «اگه‌ به‌ بابات‌ كمك‌ نمي‌كني‌، اقلِكم‌ برو يه‌ خاك‌انداز زغال‌بيار، بعد بشين‌ با بچه‌ها بازي‌ كن‌!»
 نوك‌ِ پا پريده‌، درِ انباري‌ را باز كردم‌، گربه‌اي‌ شل‌ و بي‌رمق‌ به‌ پهلوخوابيده‌، با چند بچه‌گربه‌ در بغل‌، لخت‌ و لزج‌، به‌ كارِ ليس‌ و واليس‌ِآن‌ها. آيا در كولاك‌ و برف‌ يخ‌ نمي‌زنند؟ چشم‌ در چشم‌ِ گربه‌، بااحتياط‌ و ترس‌، خاك‌انداز را پر از زغال‌ كردم‌: «كاش‌ مي‌شد ببرمشان‌زير تخت‌، يا پشت‌بام‌. آنجا لابد گرمتره‌.»
 دستم‌ كه‌ طرف‌ يكي‌شان‌ رفت‌، نرمي‌ و گرماي‌ پوستش‌ قلقلكم‌ داد:«واي‌ چه‌ خوب‌»
 به‌ مادر كه‌ گفتم‌، گفت‌: «خدا كارش‌ رو بهتر از من‌ و تو بلده‌! به‌پدرت‌ نگو، آلاخون‌ وآلاخون‌شون‌ مي‌كنه‌.»

/ 1 نظر / 4 بازدید
مانیا

اولین برف زمستون ...آره خدا کارش رو به تر از من و تو بلده اما اگر باشه و کاری بکنه...