اون‌ روكه‌ همه‌ دنبالشن‌!

چند خط از بخش‌ پنجم کتاب رمان سينما 

 آيا من‌ بچه‌ي‌ تُخسي‌ام‌؟ اگر نه‌، پس‌ آن‌ شيطنت‌ِ بي‌هنگام‌،سينه‌خيز تا به‌ ناكجا، و عبور از خط‌ِ قرمز، در چرت‌ِ نيم‌روزِ تابستان‌،چه‌؟ مرغ‌ها نوك‌زنان‌ به‌ كناره‌ي‌ باغچه‌، دو گربه‌ نر و ماده‌، باچشم‌هايي‌ كلاپيسه‌، در سايه‌ِ درخت‌ انجير لميده‌اند.
 خاله‌ خانم‌، مهمان‌ است‌ و تاق‌واز خوابيده‌. سنجاقك‌ طلايي‌برگيسوان‌ِ بلندش‌ نشسته‌، يا آن‌ دو بادكنك‌ِ كوچك‌ به‌ ميان‌ِ پيراهنش‌خيال‌ِ تركيدن‌ دارد؟ نكند دنبال‌ پستانكم‌؟ اما انگار دوسال‌ پيش‌ بود كه‌لبانم‌ با نوك‌ِ فلفلي‌ِ سينه‌ي‌ مادر آشنا شد. فلفل‌ تندي‌ كه‌ مادر، به‌چغلي‌ خاله‌خانم‌، به‌ نوك‌ِ سينه‌ ماليده‌ تا طعم‌ آن‌ را به‌ دهانم‌ تلخ‌ كند!او بلوز ليمويي‌ پوشيده‌ و يقه‌اش‌ نيمه‌باز است‌. نفسم‌ روي‌ سينه‌اش‌ كه‌ريخت‌، دستم‌ نيمه‌ راه‌ قفل‌ مي‌شود! خاله‌ خانم‌ مي‌گويد: «پناه‌ برخدا!»
 مادر غلتي‌ مي‌زند و مي‌پرسد: «چي‌ شده‌؟»
 خاله‌ مرا به‌ كناري‌ مي‌زند و مي‌گويد: «دستش‌ تا كجاها كه‌ نمي‌ره‌!»
 و بعد كنايه‌ مي‌زند: «به‌ كي‌ رفته‌؟»
 مادر مي‌گويد: «حالا بگو ببينم‌ چي‌ شده‌؟»
 «دنبال‌ِ ممه‌ است‌!»
 مادر مي‌خندد: «اون‌ روكه‌ همه‌ دنبالشن‌! بعدش‌ هم‌، مي‌خواستي‌به‌ كي‌ بره‌؟ به‌ باباي‌ اَن‌ به‌ اَنش‌ رفته‌ خب‌!»

/ 1 نظر / 4 بازدید
مانیا

گفتم شاید سينه های مهربان خاله طعم فلفل نمی داد